پشتیبانی

کافه شعر ترنج | بهمن ۱۳۹۲
   
 
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲
گناه چشم تو... یا ... نه! گناه عکاس است
که این چنین به نگاهت دچار و حساس است

و مدتی است که هنگام دیدن چشمت
"اعوذ بالله" او "قل اعوذ بالناس" است
 
برای رستن او از جهنم و آتش
پل صراط نگاهت ملاک و مقیاس است

تمام اهل زمین را جهنّمی کردی
که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس" است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲
هراس و حسرت و اندوه و یک خروار نفرین را  ...
چه مشکل می کشی بر دوش خود این بار سنگین را !

چه فریادی ست با لب های خاموشت؟ بگو با من!
بگو راحت شوی! سوزن بزن این زخم چرکین را

تو شاعر نیستی اما در آشوب تو می بینم
تپش های فروغ و بیقراری های سیمین را

تو چون قدّیسه ای پاک آمدی یک شب به دیدارم
رفو کردی به مژگان رخنه ی افتاده در دین را

چه بی ذوق است استادی که با صد خون دل آموخت
به انگشتان زیبای تو این نُت های غمگین را

اگر از حال و روز من بپرسی، سخت مأیوسم
که چشمانم نمی بینند چشم انداز پیشین را

توگویی رفته ام از خاطر آن روزهای خوب
توگویی برده ام از یاد، آن شب های شیرین را

تکانم داد این تقدیر، اما من نفهمیدم
شبیه مرده هایی که نمی فهمند تلقین را...

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲
آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند

با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هی شکایت از خودش، از خلق و از خالق کند

من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف
در پی ات باید مکرر مغرب و مشرق کند

آن قـدر با چشم هایت دلبری کردی که شیخ
جرات این را ندارد صحبت از منطق کند

حد بی انصاف بودن را رعایت کن... برو   !
ماندن تـو می تواند شهـر را عاشق کند

کاش می شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم
آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند!

شعر از: شایان مصلح
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲
شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم
می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم

می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد
های و هــوی گریه های بیقراری می شوم

می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد
بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم

شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند
من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم

جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق
اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم

پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم
پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم

می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود
خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم

تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد
در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم

"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم
دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم

عاشــقت هستم نمیخاهی چـــرا باور کنــی؟
عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم

عاقبت یک شب به قعــر دره ات خاهم پرید
سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم

شعر از: شهراد میدری
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
من را درون کافه با سیگار می بینی!
غمگینترم از حالِ این لبخندِ تزئینی...

سیگار و چایی نه...فقط شعرِ جدیدت را
با بغض هایت رویِ میزی کهنه می چینی

می خندم و می خندی و یک کافه می خندد
هرچند در چشمان من شادی نمی بینی

تلخ است لبخندِ کسی که غصه دارد
تلخیِ چایی را نخواهد برد شیرینی!

از عشق می گوییم و از داغیِ هر بوسه...
با اعتقادات کمی تا قسمتی دینی...

از "کیچ" های زندگی از "بار هستی" مان*
از اینکه پشت پنجره باران سنگینی-

-می زد به گوش شهر هی سیلی و/ هی سیلی
زدم به هر چه شک به هر چه بد بینی

من در خیابان گریه خواهم کرد فکرت را...
در خانه روی مبل داری فیلم میبینی

نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
تو را برای شبی عاشقانه کم دارم
تو را برای دعای شبانه کم دارم

تو را و گرمی آغوش مهربانت را
برای خلوت و سرمای خانه کم دارم

من آن پرنده ی تنهای زیر بارانم
کمی درخت و کمی آشیانه کم دارم

غروب آمد و اسباب غم فراهم شد
برای گریه ام انگار شانه کم دارم

نخواه از تو و احساس خویش برگردم
که در مقابل حرفت بهانه کم دارم

ببخش اگر سخنانم تو را مکدر کرد
من از تبار عذابم ترانه کم دارم . .

نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
باز فکرت به سرم آمد و بی خواب شدم
نغمه خوانِ غزلی از گل مهتاب شدم

روی پیراهن پر نقش و نگار تن ماه
عکس زیبای تو را دیدم و بی تاب شدم

نور خوشرنگ دو فانوس طلایی همه شب
زندگی داد به باغ دل و شاداب شدم

با هوای ِ نفس ِ عطر فشان ِ سَحَرت
دل به سجّاده زدم عاشق محراب شدم

از صدای تپش سینه که آهنگ تو داشت
مست و رقصان شدم و دست به مضراب شدم

در طواف ِ حَرم آبی ی ِ دریای نگاه
آنقدر چرخ زدم چرخ که گرداب شدم

در تب و تاب رطب های لب غنچه یِ یار
همکلام مُخ و همسایه ی مشتاب شدم

پیش من باش که از تیرِ کمان مژه ات
یار بیدار غم و شاعر بی خواب شدم

شعر از: عادل دانشی
نگارنده : حمید
جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۲
هوا بدون شما حاصلش نفس دردست
ببین که دوریتان بر سرم چه آوردست

چه فرق می کند اردیبهشت و آذر ماه ؟  !
که هر چه بی تو بروید به چشم من زرد ست

همیشه من و خیالت کنار هم زوجیم
اگرچه هر که بگوید به من که" یک " فرد است

وفا به عشق کسی که کنون کنارت نیست
رویه ایست که در منطق هوس طردست

ز دست بخل زمانه نمی چکد آبی
بگو چگونه بگیرم تو را از این تردست؟!

بیا! برای تو شعرهای ساده می خوانم
فقط نپرس که لیلی زن است یا مردست!

شعر از: علی حیات بخش
نگارنده : حمید
جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۲
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چنــد  ساعت  شده  از  زندگیــــم  بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار
بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این  قافیــه ها  گــم  شده  و در به درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر  عشـــق   بسوزد  کـــه  درآمد  پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک
کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام
از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم

شعر از: امید صباغ نو
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲

مانند قایقی که اسیر تلاطم است
در پیچ و تاب زلف تو آرامشم گم است

بیرون کنند شاید از این شهر هم مرا
حوا ! لبت قشنگ تر از سیب و گندم است

تا کی به بوسه از عکست اکتفا کنم؟
وقتی که آب هست چه جای تیمم است؟

خالق قبول کرده تو آهوی من شوی
چون ضامنم محبت خورشید هشتم است

عطار گشته است , یقین , هفت شهر عشق
این دل هنوز در خم ابروی تو گم است

شعر از: ناصر بقالی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲
روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست
دیدم انگار دوستت دارم علّتش را درست یادم نیست

چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنایی کرد
خنده اَت حالت عجیبی داشت حالتش را درست یادم نیست

زیر چشمی نگاه میکردم صورتت را و در خیال خودم
می زدم بوسه بر کنار لبت لذّتش را درست یادم نیست

آن شب از فکر تو میان نماز بین آیات سوره توحید
لَم یَلِد را یَلِد ولَم خواندم رکعتش را درست یادم نیست

باورش سخت بود و نا ممکن که دلم بوی عاشقی می داد
پیش از این او همیشه تنها بود مدّتش را درست یادم نیست

مانده بود از تمام خاطره ها یک نفر در میان آئینه
اسم او مهرداد بود اما شهرتش را درست یادم نیست

خواب تو خواب هر شبم شده بود راه تعبیر آن سرودن شعر
یک غریبه همیشه پیش تو بود صورتش را درست یادم نیست

عادت عشق دل شکستن بود و مرا عاشق نگاه تو کرد
واقعاً او چه خوب می دانست عادتش را درست یادم نیست

عاقبت مرد بین آئینه بی خبر رفت و در شبی گم شد
چون لیاقت نداشت یا اینکه جرأتش را درست یادم نیست

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲
 تو که راهی شدی،نمیدانی،معنی بی قرار یعنی چه  ..
مثل یک ماهواره ی تنها،گم شدن در مدار یعنی چه..

حمله ی لشکر غزل دیدی؟ امشب از حس شعر لبریزم
غرق آرامشی نمی فهمی،لحظه ی انفجار یعنی چه..

می روی سمت یک فراموشی..چمدانی گرفته دستت را..
شاعری بی قرار می فهمد،سوت ِ تلخِ قطار یعنی چه..

با صدای رسا که می خندی، بنده مسئول خنده ها هستم
بی خیالی تو و نمی فهمی،شانه ی زیر بار یعنی چه..

 دل من را زدی به دریاها،این دلی که ندیده دریا را
چشم دریایی ات به من فهماند،آبی بی گدار یعنی چه..

مدتی می شود پر از دردم ، مثل یک سال پیشِ ِ حال خودت
تو خودت هم که خوب میدانی،قرص..روزی سه بار یعنی چه..

آه! با میله های مواجی،چشم های تو در محاصره است
مژه هایت به من نشان دادند،آسمان در حصار یعنی چه..

شاعری خسته از غزل هایش،سمت باران دوباره راه افتاد
هیچ کس..هیچ کس نمیداند،پرسه در لاله زار یعنی چه..

قم همیشه غریب و دلگیر است،باز هم شکر حق که(بانو)هست
تو که طهرانی و نمی فهمی،غربت یک دیار یعنی چه...

شعر از: محمد شریف
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲
پدرم فکر میکند با زور، می شود عشق را بخشکاند
ذکر توبه... گناه و استغفار، زیر گوشم مدام می خواند

از زمانی که کشف کرده تو را،در خیالم...مدام در خانه
با خودش فکر می کند که چطور،عشق را در دلم بمیراند؟

عادتم داده بنده بودن را...بسته پای مرا به سجاده
لای قرآن نوشته بختم را...،[حال و روز مرا نمی داند]

دوست دارد که کور و کر باشم...مثل مادر...همیشه بازیچه
که فقط از گناه میترسد...!صبح تا شب نماز می خواند

به خیالش که کافرم دیگر، عشق تو آب روی من را برد
لکه ی ننگ عشق را با آب، از وجودم ب زوووور می راند

دزدکی شعر مینویسم و بعد، صورتم سرخ سیلی باباست
عاقبت از وجود من تنها، شعرهایم برات می ماند

در وجودم بهشت تجربه شد... در همان لحظه ای که ماه گرفت
لحظه ای که لبان من زیر، لب تو مزه ی گناه گرفت...

شعر از: حانیه دری
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲
عطر پیراهنت احساس مرا احیا کرد
گرچه چشمان مرا دوری تو دریا کرد

درخودم گم شده بودم که رسیدی باعشق
غافل از خودشدنم در تو مرا پیدا کرد

بی تو یک عمر لبم بر سخن مبهم بود
آمدی نام تو خط لب من معنا کرد

 مَثَلِ شوق تماشای تو و سوختنم ...
شعله ی شمع به پروانه ی بی پروا کرد

زیر چشمی به تو هر بار نگاهم افتاد
رنگ رخساره مرا پیش همه رسوا کرد

خواستم توبه کنم از تو که ترکم کردی
عشق در گوش دلم نام تو را نجوا کرد

آدمیزاده ی اخراجی ام از کوی بهشت
دلخوشم-حضرت حق- با نفس حواکرد

 در نفس های خود اعجاز مسیحا داری
عطر پیراهنت احساس مرا احیا کرد

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲
به خدا عشق، به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس 
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش میارزد

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگمم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم..

شعر از: فاضل نظری
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۲
چه آتشی ؟ کــه بر آنم بدون بیم گناه
تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله... !

به حق مجسمه ای از قیامت است تنت
بهشـت بهتــر من ای جهنـــم دلخــــواه

چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی
کــه شهـــر پـر شود از بانگ یا رسول الله

اگـر چــه روز، هــمه زاهـدنـد امـا شب
چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه

میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی
هــزار  دیــن  بـه  فنا  داده ای  به  نیــــم  نگاه

اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند
هنـــوز برد تو قطعــی ست در مقابل ماه

من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد
اگـــر تــو هم ننشانــی مرا به روز سیاه

نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۲
گیرم فراموشت کنم، در گیرودار روزها
اما چه با قلبم کنم؟ با دردها، با سوزها

گیرم که خاموشت کنم با اشک‌های خود، ولی
من را به آتش می‌کِشد دل‌داری دل‌سوزها

با شوق یک فردای خوش، راحت نفس خواهم کشید
اما اگر رخصت دهد این بغض ِاز دیروزها

راهی به پهنای جهان هم باز باشد باز هم
پابند بام خویشتن هستند دست‌آموزها

فتح بلندای وصال، یعنی شروع بازگشت
ای عشق! ما را خط بزن از دسته‌ی پیروزها

نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۲
خلاصه ایست از این قصه لحظه بدرود
عبور کردی از این سد عشق، جاری رود

هنوز گیجم و در باورم نمی گنجد
که سرنوشت غزل های عاشقم این بود

هنوز ماتم و ماتم گرفته چشمانم
عجیب نیست بر این آشیان،تبسم دود

شکایتی ست تمام حکایتم ای دوست
خرابه ایست غزل، معبدی ست بی معبود

به خاک تشنه لب های آتشینم نیز
نه، آسمان تو باران بوسه ای نسرود

برو اگرچه خیالت ، خیال رفتن نیست
و با من است در این سیر لحظه های شهود

تو آن پرنده احساس در دلم بودی
هوایی تو شدم آه ای  فریب صعود

و این قفس پُرِ پرهای خاطراتت ماند
درود لحظه دلتنگ پرزدن ...بدرود

نگارنده : حمید
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۲

ققنوس از خاکسترش سر بر نخواهد داشت
پروانه وقتی سوخت خاکستر نخواهد داشت

افسانه می سازند و باور می کنیم اما
غم نامه ی ما را کسی باور نخواهد داشت

چشمان ِ باران خورده می دانند پاییزم
از شام گیسوی تو یلداتر نخواهد داشت

این مزرعــه بـی باغبان و بی مترسک هم
سرزنده می ماند،فقط مادر نخواهد داشت

مرداب حسرت رنگ نیلوفر نخواهد دید
مرداب حسرت عطر نیلوفر نخواهد داشت

این قصه هم روزی به پایان می رسد اما
دیگر کلاغ قصه بال و پر نخواهد داشت

چشمی که از شوق تماشای تو می بارید
دیگـر تو را دیگر تو را دیگـر...نخواهد داشت

شعر از: زینب احمدی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم
غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره‌ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس
تا به خاک در آصِف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم

شعر از: حضرت حافظ
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
برای پرسه زدن تا صبح...شب_ خیال تو کافی بود
دلم هوای نمردن داشت که حس و حال تو کافی بود

سکوت بود و هوای تو...فرشته ای که نجاتم داد
برای بردنم از این شب...صدای بال تو کافی بود

میان بغض و شکستن ها دلم برای تو می لرزید
که شانه های تو را کم داشت...که دستمال تو کافی بود

به جز حرارت دستانت کسی نپرسید از حالم
اگرچه خوبی حالم را فقط سوال تو کافی بود

چقدر باد که می کوبید...چراغ خلوتمان روشن
چقدر برف که می آمد....چقدر شال تو کافی بود

تمام شب که پر از ابرم...تمام شب که نمی بارم
دلم به صورت ماهت قرص...که احتمال تو کافی بود

تو خود هوای غزل بودی...لب تو بست دهانم را
برای نقطه ی پایانم همیشه خال تو کافی بود...!

شعر از: اصغر معاذی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
ترش و شیرین شبیه آلوچه گاه اینی و گاه آن هستی
مثل شهریور شمالی ها تو که اخموی مهربان هستی

گاه  طوطی و  گاه  بازرگان  گاه  در  هند  و  گاه  در  ایران
خلقتی از فرشته و شیطان گاه جسمی و گاه جان هستی

بین ِ آبادی و  خراب شدن ، وسط  شربت و شراب  شدن
مانده ای بین ماندن و رفتن، سخت در حال امتحان هستی

با تو ام گریه ـ خنده ی معصوم! آه ماهی ـ پرنده‌ی مغموم!
شـــور  دریا  به  جانت افتاده  مثل این رودها روان هستی

با تو ام ای رییس خوبی ها! ای زبانِ سلیسِ خوبی ها!
ماهی برکه‌های تنهایی ! تو کـه دریای بی‌کران هستی

بد به حال دوشنبه هایی که خالی از اخم و خنده ات باشد
خوش بـه حال پیاده روهایـی کـــه در انبـــوه عابران هستی
***
رفقا! رسمِ روزگار این است زندگی سینمای فردین است
وسطش گریــه می کنی اما آخـــر قصــه در امان هستی

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
خانه ی قلبم خراب از یکّه تازی های توست
عشق بازی کن که وقت عشق بازی های توست

چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست

تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست

قصّه ی شیرین نیفتاده است هرگز اتفاق
هر چه هست ای عشق از افسانه سازی های توست

میهمان خسته ای داری در آغوشش بگیر
امشب ای آتش، شب مهمان نوازی های توست

شعر از: فاضل نظری
نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود
آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام
زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو
دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود

شعر از: محمد سلمانی
نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین است
و دانستم که او هم بى گمان موهاش زرین است

نمیدانم چه پیوندیست بین چشم و لبهایت
که در چشمت عسل دارى ولى لبهات شیرین است

درون سینه ى سنگین تو عشاق جان کندند
که حالا با شکوهى مثل دیوارى که در چین است

زمانى عشق شیرین کوه ها را جابه جا مى کرد
و حالا تیشه ى فرهاد بر این عشق خوشبین است

بدان تقدیر جز این نیست باید مال من باشى
تو زیبایى پرى تاوان زیباییت سنگین است

شعر از: حجت حصاری
نگارنده : حمید
دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲
گفت: منتظر بمان
خواهم آمد.
منتظر نماندم
او هم نیامد.
چیزی شبیه مرگ بود
اما کسی نمرد ...

نگارنده : حمید
دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲
عاشق‌تر از همه‌ی ما
موش کوری‌ست
که زیبایی جفتش را
چشم بسته باور می‌کند

شعر از: ساغر شریفی
نگارنده : حمید
دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲

جنون زلف هایت برده از من باز، بازی را
بیا پایان بده مردانه این گیسو درازی را

بکش ابرو، بزن چاقو، بده مرهم، خدایی کن
به شدت دوست دارم این مدل بنده نوازی را

تمام پاره خط های تنم را قطع کن با وصل
بر اندازیم این قانون خط های موازی را

فقط تو می توانی قاتل یک شهر باشی، بعد
به یک لبخند برداری کلاه هر چه قاضی را

بیا با اتحادی مزدوج حل شو در آغوشم
که از بنیاد برداریم اضلاع ریاضی را

دهان دائم الخمرِ خُمت را بسته تر کن باز
بیا از رو ببر یکجا، زکریاهای رازی را

نگارنده : حمید
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲

غزل سرودم و گفتی که شاعران آری !
بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

بخاطر تو به سیگار لب زدم گفتی
بدم می آید از این شاعران سیگاری

چه صادقانه برایت غزل سرودم و تو
چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بیکاری!

ولی دوباره برایت غزل سرودم من
ولی دوباره بر آن وزن های تکراری

مفاعلن...فعلاتن...مفاعلن... گریه
مفاعلن...فعلاتن...مفاعلن.. زاری

شعر از: حسین زحمتکش