پشتیبانی

کافه شعر ترنج | بهمن ۱۳۹۱
   
 
نگارنده : حمید
دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱
به سمت و سوی صدایی که هی دراز نمی شد

که کوک سینه تو یک دقیقه...
                                   باز نمی شد

 که سینه های تو این ماجرا ادامه ندارد
که ماجرای تو چرخید و شکل...
                                     باز نمی شد

 بچرخ...
    عقربه ها روی...
                   شصت و هفت نشستند:
«برای این که بمانم غزل بساز...»
                                      نمی شد

سر دراز دلم هیچمثل قصه نشد نه...
که مثل لکنت مجعول اشک و ناز نمی شد

چقدر عشق ظریف است مثل خشت نگاهت
میان خلوت سرباز شاه-باز نمی شد

شکست دست دلم روی گونه هات و لبت را...
که طعم سرخ ترین استکان تازه نمی شد

تمام شعر خیانت شد از تمامت راوی
که پرده های تنش ماجرای راز نمی شد

 لب درازترین استکان صحنه ترک خورد
و خم شدی که...
                    خودش را شکست و باز...

نگارنده : حمید
دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱
وقتی زبان آیینه لکنت گرفته بود

انگار عشق درد محبت گرفته بود
 
هر سایه ای که از سر جایش بلند شد
دستی به سمت صورت ماهت گرفته بود

نه اینکه سایه عادت شبهای ماه شد
بیچاره از بیان حقیقت گرفته بود

مستاجر خدا شده انسان بی بهشت
دیدی! خدا از آدمش اُجرت گرفته بود

 وقتی که ماه صورت کالش رسیده بود
این میوه نیز کاهش قیمت گرفته بود

در حسرتی شکسته تر از بغض آسمان
باران شبیه پنجره حالت گرفته بود

دستی به روی آینه از غم کشید و بعد
سنگ از وقوع حادثه مهلت گرفته بود

شعر از: یاسر ساجدی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱
دندانم شکست ...
برای سنگریزه ای که در غذایم بود
دردم گرفت ...
نه برای دندانم ...
برای کم شدن سوی چشم مادرم ...

شعر از: ترنج
نگارنده : حمید
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱
زیبا زیاد اگر چه خداوند آفرید
اما مرا برای تو در بند آفرید

من مثل چای تلخ و تو شیرین شبیه قند
مارا خدا به نیت پیوند آفرید

بی شک به این دلیل که تنها خدا یکی است
در آینه برای تو مانند آفرید

آری تو را برای کسانی که در زمین
تصویری از بهشت بخواهند آفرید

تا دور باشد از تو تمام گزندها
روزی تو را اواسط اسفند آفرید

شعر از: محمد رفیعی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۱
فردای منی ای همه ديروز من از تو
ای آنکه دو چندان شده تقديس زن از تو

روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد
بايد بدمد در دهنم يک دهن از تو

در جسم تو جاری شده از روح خدايان
يا وام گرفتند خدايان بدن از تو

والاتر از آنی که در اين شعر بگنجی
کوچکتر از آنم که بگويم سخن از تو

سر سبز ترين فصل در اين زردی پاييز
بگذار بپوشد غزلم پيرهن از تو

ما را چه به کار غزل مولوی و شمس
افتاد در این شعر ت تن تن ت تن از تو

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۱
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

نه یک ــ نه ده ــ که تو را صد هزار بافه ی مو
دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست

 تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود
« زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»*

(مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید
فرشته ای است که البته پاک دامن نیست

 که دست هر کس و نا کس دخیل ِ دامن ِ اوست
ولی رسالت ِ او مستجاب کردن نیست

طنین ِ در زدنش منحصر به این فرد است
که هیچ طنطنه ای اینقدر مطنطن نیست)

ــ خوش آمدی ... بنشین ... آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست

زمانه ای شده خاتون که هفت خوان از نو
پدید آمده اما یکی تهمتن نیست ...

به دور هر که بچرخی به دورت اندازد
اگر چه قصه ما قصه فلاخن نیست

تو را به خانه نیاورده ام گلایه کنم
شب است و وقت برای گلایه کردن نیست

بیا از این گله ها بگذریم و بگذاریم
زمان نشان بدهد دوست کیست...دشمن کیست...!

شعر از: علیرضا بدیع
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱
بی رحمی است این که نخواهی ببینمت
می دانم این که چشم به راهی ببینمت

گیسوی خویش را یله کن، بافه بافه کن
تا ماهتر میان سیاهی ببینمت

در شام من ستاره ی دنباله دار باش
چرخی بزن که نامتناهی ببینمت

در چاه سینه ای دل غافل چه می کنی؟
بیرون بیا کبوتر چاهی! ببینمت

در غرفه های نقش جهان چون صدا بپیچ
تا در شکوه و شوکت شاهی ببینمت

چندی ست خو گرفته دلم با ندیدنت
عمری نمانده است ، الهی ببینمت...

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
خوش منظره ي خوش بَرو رو، چشم چه رنگي!
گيلاس لبِ گونه هلو! چشم چه رنگي!

پيشاني تو بوسه ي مهتاب گرفته!
چشمانِ تو درياچه ي قو، چشم چه رنگي!

بابلسرِ هر سالِ مرا برده از اينجا...!
اي اخم تو "سير" و"سمنو"، چشم چه رنگي!

لِي لِي، لالا، خواب مرا چشم دريده!
هِي هِي، هاها، هِيّاهو، چشم چه رنگي!

با خونِ انارِ دلِ من قطره به قطره
سرخاب زده بَر، بَرو رو، چشم چه رنگي!

اي نيمه ي نارنجِ به دستم نرسيده
سيمينه تنِ ماه گلو، چشم چه رنگي!

تا چند بگيرم خبرت را زِ خيابان؟
كي مي رسي از راه؟ بگو! چشم چه رنگي؟!

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند
از اینکه سخت در به درم حرف می زنند

مردم از اینکه من به خودم پشت کرده ام
ازحالِ  خویش بی خبرم حرف می زنند

حق با درخت بود سکوت همیشه سبز
با این گمان که کور و کرم حرف می زنند

از شاعری که عقده ای چشمهای توست
از پاره پاره ی جگرم حرف می زنم

من با شما که حرف ندارم ولم کنید
با من کبوتران حرم حرف می زنند

سنگ گناه اینهمه چشم بدون شرح
با نازکای بال و پرم حرف می زنند

مردم از اینکه من به تو دل بسته ام عزیز
می خواهم از تو دل ببرم حرف می زنند

باور کنید چلچله های ِ  یتیم شهر
بامن که سخت بی پدرم حرف می زنند

مردم به حال و روز بدم خنده می زنند
مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
اين چه حاليست که چشمم به توتا مي افتد

زندگي از نفس و از تک وتا  مي افتد
 
اي بهاري ترازاحوال خوش فروردين!
شوروحال توهم ازحال وهوا مي افتد
 
گفته باشم  که  درآغوش بتان تنگ مپيچ
اي مسلمان!!  گذرت سمت خدا مي افتد
 
باد در موی تومی پیچد و زیباست اگر.
برگ می ریزد و از شاخه جدا می افتد
 
مثل خورشيدي وتقصيرنداري از لطف
چشمهاي تو به هربي سروپا مي افتد
 
هرکسي سهم خودش رازخوشي ها برداشت
دردمانده ست  که دردامن ما  مي افتد
 
برو امابه همين  جاده يادت باشد
گذرت باز به بيراهه ما مي افتد

شعر از: مریم رزاقی
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
من همینم یکی از خیل هزار افتاده
برگ پاییزی از چشم بهار افتاده

ماهی مرده سرخی ست دلم بر گل فرش
که لب تاقچه از تنگ انار افتاده

ساحلی خسته و متروکم و گهگاه خوشم
به یکی تخته ی با موج کنار افتاده

خوانده ناخوانده رها کردی و این کهنه کتاب
گوشه ای بی تو همآغوش غبار افتاده

مرگ می خندد و پیغام خوشی خواهد داشت
برق آن چشم که در چشم شکار افتاده

اولین دانه برف آمد وآرام آرام
نفس باغچه دیدم به شمار افتاده

مهربانی کن و با فاتحه ای شادم کن
آه ای سایه بر سنگ مزار افتاده...

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۱
چهارخانه پیراهنم نه جادار و
مربعی که در آنم چهار دیوار و

دو پنجره که ندارم چه هیچ‌کس‌ها را
به انتظار نشسته برای دیدار و

ولی دو جیب و دو دکمه دو چشم پیراهن
چهار روزه ندیدند خواب شبها رو

شبی که رفتی و یک مرد ماند و پیراهن
که در حصار خطوطش شده گرفتار و

شبی که پنجره‌ها، جیب‌های بسته من
تو را ندیده گرفتند پشت دیوار و

نگاه دوخته تا سرنخی به دست آید
تمام کار نگاهش شده همین کار و

مرا بگیرد از این یک، بگیردم از دو
مرا بگیرد از این سه، بگیرد از چار و

ولی نیامدی و می‌برم که بفروشم
مگر که بو بکشاند تو را به بازار و

مرا به بوی لباسم بفهمی و بخری
سه چار روز گذشت و شدی خریدار و...!

شعر از: فرامرز راد
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۱
گفتی که در کدام چرا و در چه کاری ام؟  
از هر چه غیرِ عشق که باشد فراری ام!

من عاشقم نه اینکه دل از دست من پرید
دنبال یک فدا شدن ابتکاری ام

یک شعر تازه، حرف جدید... آنِ غیر از این
دنبال کار سر به سر خود گذاری ام

یک نیمکت کنار تو خالیست- جای من-
حالا درست پیش توام، هم کناری ام!

اوّل سلام می کنی امّا به ذهن توست
این مسئله که خوش خط وخال چه ماری ام

من هم سلام می کنم امّا به ذهن خود
دنبال راه تازه برای سواری ام

چندا و چندمین گل من هم شکفت ومن
پایان سال منتظر سر شماری ام!

نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱
الو؟سلام ،منم،عاشق شما:مجنون
از اینکه دیگر فحشم نمی دهی ،ممنون

تمام فکرو حواسش کنار گوشی ماند
وتاپ تاپ دلش هم شدیدتر شدچون...

وزنگ پشت سر زنگ:قطع کن اینقدر
به این شماره مزاحم نشوکه آقاجون

اگر بفهمد...............لیلا؟گذاشت گوشی را                 
که بود دختر؟ها؟پای اولین مظنون

به صحن خانگی دادگاه وارد شد
مگر نگفتم تلفن نزن ؟ پدر: قانون

نه من که.....سیلی اول ...من....آخ دندانم
مَ.......گم شم از جلو چشم من برو بیرون

و زنگ پشت سر زنگحال من خوب است
تو:شانه های خداوند :راه آهن خون

وترس داشت و حتی صداش می لرزید
نهیب بابا شد عینهو ک صابون

چکار کردی من که به مادرم گفتم
«اگر اجازه بدید میرسیم خدمتتون»

برای جیغ تمرکز گرفت ،یک،دو،سه
وبا تمام وجودش گفت :قطع کن ، میمون

هزارو سیصدوهشتادو چند مورد بعد:
الو ؟سلام ،منم،عاشق شما،مجنون

شعر از: محمد مرادی
نگارنده : حمید
دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱
اين شعر خيلي خوبه!! ترانه سرا رو پيدا نكردم - لينك دانلود هم ميزارم - از دست نديدش

همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم میرن
هنوز گاهی سراغت رو از این دیوونه می گیرن

به جز تو همه می دونن واست این مَرد می میره
واسه همین جداییتو کسی جدی نمی گیره

همین خوبه که با اینکه چشات و رو به من بستی
توو چندتا خاطره با من هنوزم مشترک هستی

همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی
که دسته کم توو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی

واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری
به یادشون که میوفتی واسه من وقت میذاری

همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری
ولی تا حرفه من میشه یه لحظه توو خودت میری

همین خوبه .... همین خوبه ...
-----------------------------------------------
دانلود آهنگ همین خوبه


ویدوی آهنگ همین خوبه..

شعر از: ترنج
نگارنده : حمید
دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱
طی می شود امروز هم مانند هر روزم به بیکاری
من مرده ام شاید چه می دانم از این دنیای تکراری

قلبم نشسته بی تپش در سینه سردم که می داند ؟
حالی که من دارم بگو آنجا تو هم حال مرا داری

دل تنگ دل تنگم برای دیدنت اینجا نمی دانی
خاموش خاموشم فراموشم نشد این عشق انگاری

هر شب در این خانه هوا بوی ترادارد ومی بینم
یخ کرده رگهایم ولی پیش تو می خندم به دشواری

در جستجوی لحظه های با تو بودن زندگی کردم
من یک شروع تازه پیدا کردهام در خواب وبیداری

آواز مرگ عشق در گوشم نمی پیچد بگو حالا
از تو بپرسم تا به کی؟ آیا همیشه دوستم داری؟

شعر از: سیما خشنود
نگارنده : حمید
یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۱
روزی دهنده نان به کفم میگذارد و
با حرص میروم پی نانی بزرگتر

تا نام من بلند و پر آوازه میشود
دل میرود به نام ونشانی بزرگتر

دریای عشق می طلبد تا که کشتی ات
باشد مهار یک ملوانی بزرگتر

انسان همیشه چشم طمع دارد آخرش
پر می کشد به سمت جهانی بزرگتر

وقتی که مرگ یک سفری عاشقانه است
باید که رفت با چمدانی بزرگتر

نگارنده : حمید
یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۱
تقدیم به جانبازان شیمیایی
------------------------------------------------------
صدای سرفه ی ممتد کنار خس خس ها
دوباره خورده بگیرم به صنف بی حس ها

نشد که فکر شما مرد سرفه ها باشد
درون ذهن شما شد پر از پرنسس ها

کنار مردم شهری و زندگی کردی
طلا همیشه نماند کنار این مس ها

کنار لاله ی پر پر برنگ خون شهید
چه اعتبار بزرگیست نزد نرگس ها

بگو خراب شود خانه های بی غم تو
بگو دوباره بسازندشان مهندس ها

نگارنده : حمید
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱
بگو سرگرم چی بودی، که این‌قدر ساکت و سردی
خودت آرامشم بودی، خودت دلواپسم کردی
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه

تو روز و روزگار من، بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما، به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای ناله بارون، سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من، هنوزم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه، سلام ای آه آیینه
سلام شبهای دل‌کندن، هنوزم دوستش دارم

نمی‌دونی تو این روزا، چقدر حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگ و، دلم با بودنت خونه
خراب حال من بی تو، نمی‌تونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم، بذار با گریه پرپر شم

یه بی‌نشونم تو این خزون، منو از خودت بدون
یه بی‌نشونم تو این خزون، یه بی‌قرارم یه نیمه‌جون
منو از خودت بدون، منو از خودت بدون

---------------------

دانلود موزیک با صدای فریدون آسرایی

شعر از: حسین غیاثی
نگارنده : حمید
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱
دستم رسید میوه نزدیک! چیدمت
از شاخ و برگِ خاطره بیرون کشیدمت

بوییدمت تمام تو را با تمام جان
یعنی نفس شدی و به دَم... سر کشیدمت

خوش آب و رنگ تر ز تمام بهشتمی
خوش طعم مثل خنده ایزد چشیدمت

دیدم تو را خدای زمینی به رنگ عشق
با بوسه‌ای ز جمع پری‌ها خریدمت

آدم شدی و خاطره‌ها را رقم زدی
بعد... عاشقانه شکل غزل آفریدمت

مهریه‌ام زمین غزل می‌شود ز تو
دستم رسید میوه نزدیک... چیدمت

نگارنده : حمید
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱
همیشه پنجره ای در غبار خود بودم
دچار عشق نبودم، دچار خود بودم

شکسته وار نشستم به جشن خودسوزی
میان معرکه آتش بیار خود بودم

چه سالها که زمستان، چهار فصلم بود
اگرچه من به تظاهر، بهار خود بودم

شبیه خانه ی خشتی که زیر باران است
خراب گریه ی بی اختیار خود بودم

من آن شکارچی بی تفنگ دلتنگم
که در کشاکش بودن، شکار خود بودم

من آن ستاره ی خاموش کهکشان توام
که دور مانده ترین از مدار خود بودم



غزل به خواجه کشاندم که در شب شیراز
شرابخواره ی چشم خمار خود بودم

به یاد موی تو آشفته وار رقصیدم
همیشه حالتی از روزگار خود بودم

توان درد و نبردی نداشتم، اما
به احترام تو مرد تبار خود بودم

اگر شروع شقایق نبوده ام، اما
همیشه داغ کسی بر مزار خود بودم

نگارنده : حمید
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱
اگر از منظره ها سیر شدی حرفی نیست
یا از این پنجره دلگیر شدی حرفی نیست

عادتم بود که همراه تو پرواز کنم
اگر این بار زمین گیر شدی حرفی نیست

عشق را مثل عصا زیر بغل جا زده ای
به گمانم که دگر پیر شدی، حرفی نیست

با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی
وقت بازی تو خود شیر شدی، حرفی نیست

تازه گفتی که گناه من و چشمانم بود
که در این معرکه درگیر شدی، حرفی نیست

شعر از: زهرا حاصلی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱
مرد غریبه : حاج آقا ما که شیفته ی سجایای شما شدیم
رضا مارمولک (پرویز پرستویی) : اختیار دارید سجایای شما که از مال من خیلی بهتر بود!

مارمولک 1383

شعر از: ترنج
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱
آسمانم! چشم بارانی چه می‌آید به تو
ناخدایم! روح توفانی چه می‌آید به تو

آن نگاه زیر چشمی با وقارت می‌کند
به! که آن لبخند پنهانی چه می‌آید به تو

حرکت آن خال مشکی با تکان‌های لبت
تا که شب «والیل» می‌خوانی چه می‌آید به تو

اخم کن آخر نمی‌دانی که وقتی ابرویت
چین می‌اندازد به پیشانی، چه می‌آید به تو

موی مجنون، ریش درویشی چه می‌آید به من
این لباس سبز روحانی چه می‌آید به تو

بی‌قرارِ رفتنی، موجی بزن دریای من!
گرچه آرامی، پریشانی چه می‌آید به تو

قیصرِ رومی حجازی! آن عبور با شکوه
با سواران خراسانی چه می‌آید به تو

خال تو آن نقطه‌ی پایان دفترهای ماست
خال در این بیت پایانی چه می‌آید به تو

شعر از: قاسم صرافان
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱
حتی میان این همه زیبای بندری
بانوی خوب قشم تو یک چیز دیگری

اینجا همیشه منظره بر عکس قصه‌هاست
دریا پر از مسافر و ساحل پر از پری

از چشم من تکی تو، ولی خوش قیافه‌اند
این دختران سبزه هم از چشم خواهری

حس می‌کنم دوباره تو را، یا من آنورم
یا اینکه تو گذشته‌ای از آب و اینوری

بین من و جزیره گرمی که شهر توست
مانند خواب از سر امواج می‌پری

تا پلک می‌زنم به هم از راه می‌رسی
تا پلک می‌زنی به هم از حال می‌بری

خالت سیاه تر شده بر روی گونه‌هات
ماهت قشنگ تر شده در قاب روسری

من «یا لطیف» گفتم و با من نسیم گفت
ـ با دیدن شکوه تو ـ «الله اکبر»ی

در پای تو مگر صدف از خاک بر نخاست
بیخود نگفته‌ام به تو بانو! که محشری

اشعار من اگر تو بخوانی شنیدنی است
زیبای من بخوان! همه را که تو از بری

شعر از: قاسم صرافان
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید: بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود! ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود!
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه به تلاغ نكشیده شده.
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید .
من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.
شعر از: ترنج
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱
تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت
                             آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون!
                             آخرش کار می‌دهی دستم

شعر از: قاسم صرافان
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱
در کوه انعکاس خودت را شنيده‌اي
در سعی‌ها صفای دلت را دويده‌اي

افسانه بود قبل تو رویای عاشقان
تو پای عشق را به حقیقت کشیده‌ای

تَبَّت یَدا ابی لهبان شعله می‌کشند
تا «لا» به لب، به خرمن بت‌ها رسیده‌ای

رويت سپيده‌ايست که شب‌هاي مکه را ...
خالت پرنده‌ايست رها در سپيده‌اي

اول خدا دو چشم تو را آفريد و بعد
با چشمکي ستاره و ماه آفريده‌اي

باران گيسوان تو بر شانه‌ات که ريخت
هر حلقه يک غزل شد و هر چین قصيده‌اي

راهب نگاه کرد و آرام يک ترنج
افتاد از شگفتي دست بريده‌اي

مستند آیه‌ها، عرق «عقلِ اول‌»ند
یا از درخت معرفت انگور چيده‌اي

آه ای نگار من! که به مکتب نرفته‌ای
ای جوهر یقین! که مُرکّب ندیده‌ای

عشقی و بی بلندی پرهای جبرئیل
تا خلوت خدا، تک و تنها پريده‌اي

حق با تو، با صدای علی حرف می‌زند
جانم! عجب صدایی و به به! چه ایده‌ای!

بر شانه‌ی تو رفت و کجا می‌توان کِشد
عالم، چنین که بار امانت کشیده‌ای

دستت به دست ساقی و جایی نخوانده‌ام
توحید را چنین که تو در خُم چشیده‌ای

درياي رحمتي و از امواج غصه‌ها
سهم تمام اهل زمين را خريده‌اي

حتي کنار اين غزلت هم نشسته‌اي
خط روي واژه‌هاي خطايم کشيده‌اي

گاهی هزار بیتِ نگفته، نهفته است
زیبای من! در اشک به دفتر چکیده‌ای

گفتند از جمال تو اما خودت بگو
از ‌آن محمدي (ص) که در آيينه ديده‌اي

شعر از: قاسم صرافان
نگارنده : حمید
دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱
چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را
میان این همه دیوار ، رنج در به دری را

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش
پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

برای دیدن تو سالهاست روزه گرفتم
چگونه باز کنم روزه های بی سحری را

به باد سرزنشِ خلق، پشت سرو خمیده
وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافیست
اگر رها کند این روزگار فتنه گری را...

شعر از: ناصر حامدی
نگارنده : حمید
دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱
تقویم روی میز ورق خورد، ابتدا
در صفحه ای سفید نشان داد شنبه را

شنبه تو آمدی به سراغم که هفته را
با تو قدم زنان بروم تا به انتها

شنبه شبیه یک گل سرخ است، یک بهار
اما شبش چه زود رسید و چه بی صدا

شب پشت شنبه یک عدد یک نوشت و رفت
یکشنبه را گذاشت میان من و شما

یکشنبه در نگاه تو افتاد عکس من
یک شنبه دوست داشتنی بود بین ما

چرخید بادو صفحه ی بعدی که باز شد
افتاد سایه ی من و تو بر دوشنبه ها

چیزی به نام  روز دوشنبه که داد زد
آیا چه می کنید در اینجا ؟ شما دو تا!

دستت رها شد از من و دیدم که رفته ای
من مانده بودم از همه ی روز ها جدا

بر گشتم از کنار سه شنبه که شعر را
از نو بگویم و برسانم به انتها

دیدم غروب جمعه تو را دار می زند
در منتها الیه غزل روی بیت ها

تقویم ها که شنبه ندارد ، کدام روز
آغاز می کند پس ازاین هفته ی مرا؟