پشتیبانی

کافه شعر ترنج | تیر ۱۳۹۵
   
 
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۵
تو نیستی...
تو نیستی
          اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
           نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
                  مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
                         باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم

شعر از: رسول یونان
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
حکایتِ بارانِ بی امان است
این گونه که من
دوستت می‌دارم ...
 
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب‌ها
به بی‌راهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب ٬ بی‌قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی‌قرار است
این گونه که من دوستت می‌دارم ...

شعر از: شمس لنگرودی
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
نه، فواره‌ی زیبا!
تو نمی‌توانی به پرندگان دست سایی
تو اسیر و رهایی
پای در گل و آزاد
محبوبه‌های تو
پشه‌گان کورند
که از سر اتفاق
بر گلها خواب می‌روند.
 

شعر از: شمس لنگرودی
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵
بهترین
قسمتش این بود
که پرده ها را کشیدم
و زنگ در را با پارچه‌ های کهنه پوشاندم
تلفن را توی یخچال گذاشتم
و سه روز تمام
در تخت خواب ماندم
و بهتر از همه این بود
که کسی اصلا
دلش برایم تنگ نشد!
هیچ کس...

نگارنده : حمید
پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵
کرگدن پوستی از وحشتِ سرما دارد
کرگدن چشم به سرسختیِ فردا دارد!

می کشد طالعِ تنهاییِ خود را بر دوش
گرچه انگار تنی سخت شکیبا دارد

کرگدن بُهتِ زمان است که با اندوهش
روی پیشانیِ تبدارِ زمین جا دارد

توی یک دشت که از هر هَیَجانی خالی است
کرگدن، کوهتر از کوه، تماشا دارد!

کرگدن این مَنِ تنهاست که در چشمانش
بُغضِ یک نسل فروریخته را می بارد…!