پشتیبانی

کافه شعر ترنج | مرداد ۱۳۹۵
   
 
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
خسته ام مثل تو از کمرنگی دیدارها
هر دو تنهاییم و لبریزیم از تکرارها

دنج و کوچک بود این شهری که حالا کشوریست
مملو از بسیارها بسیارها بسیارها

پیشتر اینجا به جای کافه های تنگ و تُرش
وعده میکردیم باهم بین شالیزارها

کور شد ذوق پسرها،شعرگفتن سخت شد
مد شد ازوقتی به جای دامن این شلوارها

از دیارم حال، تنها مانده در ذهنم فقط
یاد عطر شاخه های یاس بر دیوارها

آخر از این شهر با هم می رویم،افسوس که
آرزوهای مرا با خنده کشتی بارها

نگارنده : حمید
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
یادت باشد
به خوابم که آمدی
بیدارم کنی ببوسمت.

شعر از: افشین صالحی
نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۵
دستها در جیب
سیگارِ به تَه رسیده میان لب
یقه بالا می دهیم
خیره به آن سوی خیابان
به دیوار تکیه می دهیم
نه که کارآگاه باشیم
یا عضو مافیا

نه...

بدبختیم...

شعر از: علیرضا روشن
نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۵
گاهی
یک پیراهن چهارخانۀ مردانه هم حتی
می تواند خانۀ آدم باشد
که دلتنگی هایت را در جیبش بریزی
و دکمه هایش را
برای همیشه ببندی.

نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۵
آب زلال و برگ گل بر آب
مانَد به مه در برکۀ مهتاب
وین هر دو چون لبخند او در خواب.

نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها
روشني
من
گل
آب
چه درونم تنهاست!

شعر از: سهراب سپهری
نگارنده : حمید
سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵
به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟
سر به تایید تکان دادی و گفتی: آری!

عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود
او که از جان خودت دوست ترش می داری

ای که نزدیک تری از من دلتنگ به من
بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری

من عروس توام ای از من و آغوشم دور
خطبه را گریه ی من می کند امشب جاری

زندگی چیست به جز خاطره ای افسرده
زندگی چیست به جز رنج و غمی تکراری

گله ای نیست به تنهایی خود دل بستم
به غزل_گریهء هر روز... به شب_بیداری...

روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست
مثل تنهایی من قد بلندی داری...

نگارنده : حمید
یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵
مرا كشتند و تن كردند رخت سوگ يارانم
برايم مضحك است آه و فغان سوگوارانم

قطارى كهنه ام اما چه جاى شِكوه از مردم
شكسته شيشه ام را لطف سنگ هم قطارانم

تو را با ديگران مى بينم و در صبر مى سوزم
كى ام من روزه دارى در ميان روزه خوارانم

به تو اصلا نمى آيم به تو اى خوبى مطلق
كنار تو چنان عكس رضا خان در جمارانم

تو هم نه ديگرى با چشم مست اش مى كشد ما را
اميد زنده ماندن نيست ، شمعى زير بارانم

شعر از: حسین زحمتکش
نگارنده : حمید
یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵

هی چنگ می زد ، چنگ می زد ، چنگ می زد
چنگیز چشمانش که دم از جنگ می زد
 
می آمد و سرسبزی ام را سرخ می کرد
با خون من لب های خود را رنگ می زد
 
یک آسمان آیینه با خود داشت اما
بر عکس آن آیینه ها نیرنگ می زد
 
آهسته آهسته قدم می ریخت در شهر
دل - شیشه های عابران را سنگ می زد
 
با این که نام از شهر " عشق - آباد " دارد
در عاشقی کردن کمیتش لنگ می زد
 
ای کاش ! دست از دشمنی می شست ، ای کاش !
دستی به  من می داد و قید جنگ می زد

شعر از: حنظله ربانی