پشتیبانی

کافه شعر ترنج | اسفند ۱۳۹۲
   
 
نگارنده : حمید
جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲
اینقدر مرا با غم دوریت نیازار
با پای دلم راه بیا قدری و ... بگذار

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از اینهمه دلسنگی دیوار

هر روز منم بی تو و ... من بی تو و لاغیر
تکرار ... و تکرار ... و تکرار ... و تکرار    ...

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده است ، نه چنگیز نه تاتار ...

ای شعر ! چه میفهمی از این حال خرابم
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

حق است اگر مرگِ من و عالم و آدم
بگذار که یکبار بمیریم نه صد بار !

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم
یک دایره آنقدر بزرگ است که پرگار

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست
من بی تو پریشان و ... تو انگار نه انگار !!!

شعر از: رویا باقری
نگارنده : حمید
جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲
تا مثل من تو هم بشوی مبتلای «تو»
باید که از خودت بنویسم برای تو

من شانه ام پر از گسل است و بلا به دور!
امشب چه گریه خیز شده شانه های تو

من بوسه ی وداع تو را قاب کرده ام
روی لبم که دم بزنم در هوای تو

آثار جرم روی لبم باز مانده است
پیداست ای کُشنده ی من رد پای تو!

تا واژه های عشق و هوس جا به جا شوند
امشب تو باش جای من و من به جای تو

شعر از: وحید خضاب
نگارنده : حمید
جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲
دلم گرفته از این ساده تر چه باید گفت ؟!
کنار پنجره با چشم تر چه باید گفت؟!

قرار ما سر ساعت کنار دلتنگى...
فقط بگو که به وقت سفر چه باید گفت؟

براى شرح سفر با زبان شعر و غزل ..
زلال و صاف و رُک و مختصر چه باید گفت؟

قطار رفتن تو لحظه اى درنگ نکرد
به ساربانِ چنین خیره سر چه باید گفت؟

نگاه مادرم اینبار از پدر پرسید...
به این جوانکِ پر شوروشر چه باید گفت؟

دل گرفته و اشک روان ، صداى بنان..
میان ناله ى مرغ سحر چه باید گفت؟

شعر از: رضا والى بگى