پشتیبانی

کافه شعر ترنج | دی ۱۳۹۲
   
 
نگارنده : حمید
دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲
چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست
لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست

هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است
فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست

مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات
هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست

من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من
دستی به التماس به سمت پریده هاست

از عشق او بترس غزل مجلسش نرو
امروز میهمانی یوسف ندیده هاست

شعر از: حامد عسکری
نگارنده : حمید
دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲
شبگرد شعرها تو که تردید میکنی
من را به عمق فاجعه تبعید میکنی

کوچه هزار بار ورق خورد و باز هم
غم را کنار پنجره تشدید میکنی

شلیک چشم های تو تیر خلاص بود
خودکامه حکم کردی و تائید میکنی؟ !

من چندمین اسیر تو هستم که میکُشی؟
شاید دوباره خاطره تجدید میکنی

با طعنه های شور همین زخم کهنه را
تا روز مرگ آینه تمدید میکنی

این بیت آخر و من لابه لای شعر
زنجیر میشوم تو که تردید میکنی

نگارنده : حمید
جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲
من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیششان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش
آن‌قدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رویت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا ؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

شعر از: کاظم بهمنی
نگارنده : حمید
جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲
ای قوس لبت ، قوس قزح را زده طعنه ...
هرم بدنت بر تب صحرا زده طعنه

ابریشمِ دستانِ به دستم نرسیده ات
بر بال و پر دسته قوها زده طعنه

شب گمشده در پیچ و خم گیس بلندت
هر تار تو بر صد شب یلدا زده طعنه

لب باز کن ای آنکه لبت با دم گرمش
عمری به دم گرم مسیحا زده طعنه

گیسوت طناب است و تنت چوبه ی دار است
ای آنکه حکومت به مغول ها زده طعنه

از آب وفای تو فلک هم نچشیده است ...
کی غیرِ تو اینگونه به دنیا زده طعنه !

شعر از: صادق فغانی
نگارنده : حمید
جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲
میان خواب منی هی از این به آن دنده
چقدر مانده به پایان؟ به ساعت چند ِ...

به سمت آخر هستی برو! برو!... می‌رفت!
قطــــــــــار مســخره‌ی مـــن بــدون راننده

تو خوب و خوب‌تری از هر آنچه دارم من!
بگو کــــه مال منـــی بین گریــه و خنده

میان هق هق تقویم کهنه می‌پوسد
دو دست خسته‌ی غمگین آرزومند ِ...

پیاز پوست بکن بعد گریــه کن راحت
و قطره قطره بچک هی از آنور ِ رنده

به چشم‌های تو هی فکر می‌کنم... هی... هی
چقــــــــــدر دور شدم از تـــــو مـرد بازنـــــــــــده!

زمین غمزده! تو نیستی و من تنها
چه سوگوارم از امروز ای خداوند ِ...

چه ژست‌های کثیفی که زندگی دارد
آهااای عکس بگیرید لطــــــفا ً از بنده

سکوت... پوچــــــی بینندگان ایــــــن بازی
سکوت... مردم خوشبخت ِ خوب ِ خرسند ِ...!!

شعر از: زهرا معتمدی
نگارنده : حمید
جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲
ماننــد طــــرز فكـــــر شمــا چنــدش آوريـــــم
اين واقعيتی است كه از سگ هم نجس تريم

خــوكيـم و وحشيـانه تــر ازكارهايتـان
در منجـلاب هــرزگــی خــود شناوريم

تنها وظيفه من وتـو بار بـــردن اسـت
فرقـی نــدارد اينكه الاغيـم يا خريــم

ديريست كاه و يونجه به ما ديـر مي رسد
جفتک زنان بـــه صاحب خود گرم عرعريم

مـن را به زيـر گام مبادا لگــد كنيــد
كـرميم ودرتفــاله تان غــوطــه وريم

آه ای شغال ! ما سگ زرديم، گوش كن
گفتنـد ازقـديم ، كـه با هــم بـــــــرادريم

نگارنده : حمید
جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲
وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...
ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را....

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز
روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی
این روژهای صورتـی دخترانه را؟...

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم
موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم
این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو
دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی
حالا که نیستی در و دیوار خانه را...

نگارنده : حمید
جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲
طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را
تا با تــــو فرامــوش کنـد مشغله هــــا را

با پای برهنه چه کند از سفر عشق
سوغات نیاورده بجز آبلــه هـــــــا را

غمگین مشو از مسئله ی دوری و بگذار
پاسخ بدهد عشق همــــه مسئله ها را

یادم برود سلسله ی موت ؟ که دیده است
تاریــــــــــخ فراموش کنـد سلسله هــــا را

تــا از شب چشمان درشتت خبر آرند
شب تا به سحر منتظرم چلچله ها را

چون لنجِ به گل مانده ی غم  منتظرم تا
آتش بکشد هـــــرم تنت اسکلـــه ها را

تو دزد ِ دلی ، خنجر ابروت گواه است
بگذار بــــه حال خودشان قافله ها را

با دُرد دو چشمت  همه شب مست برقصم
اجری  بنویسند  اگــر  هرولــــــه هـــــــا  را

تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه
دربین غزلـــــهام نوشتم گله ها را

از گیس بلندت گلــه کردن شده کارم
هرچند که سر برده دگر حوصله ها را

تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند
روزی دو برابر بکند فاصـــــله هـــــا را

شعر از: صادق فغانی
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲
در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود
آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم ،همین کاخی که برپا کرده ام
زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو
دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود

شعر از: محمد سلمانی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲
هرچندکه اندام تو برف سبلان است
از گرمی اهوازِ لبت بوسه پزان است

یک شهــر در این عرضه تقاضــای تو دارد
تقصیر لبت نیست اگر بوسه گران است

بازار طلا نیست اگـــر مــوی طلاییت
با هر وزش باد چرا در نوسان است؟

سر ریـــز شدم از یقـــه پیرهن از بس
در عشق تو سیال تنم در فوران است

تا بره ی  چشمــان تــــــو را گرگ ندزدد
در مرتع گیسوت،دلم چشم چران است

هر بار کـــه تبخیــــر شد از ذهن خیالت
آن سوی دگر خاطره ات در میعان است

رویای  من  این  بود  که  همراه  تـــو  باشم
افسوس که در دست تو دست چمدان است

باران  تنت  کاش  بر  ایــــن  خانـــه  ببارد
هر چند که بخت بد من ، قطره چکان است!

شعر از: مجید آژ
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲
مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ
من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ

دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست
پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ

از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟
گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ!

با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی
قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ

خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم
چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ

من ِ محکوم ِ  به من ، داد بـــه کــــــــــوه  آوردم
هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ

دم رفتن همه از بغض زمین می گویند
از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ

هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ
منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ

اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ
دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ

بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک
هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض
هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ

"بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین"
ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ
***
زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس
کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ

نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت

آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست
این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-
رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت

روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت

شعر از: نجمه زارع
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۲
زیر کتف اعتمادم دشنه ای جامانده است
باور ناسور من با زخـــم تنـــها مانده است

شب چو ماه خاطرت مد می کند در چشم من
صبـــحدم برگونـه هـــایـــــم ردٌ دریا مانده است

گربه شک در کبوترخانـه روحــــــم پرید
بالشی از پَر برای گاهِ رویا مانده است

بوی سیب از سمت وسواسم نمی آید ولی
روی دستان گناهـــــم عطر حوا مانده است

خشت اول؛ دست معمار دلــــم لرزیده بود
عشق- این دیوار کج- محو ثریا مانده است

خنــــدهِ تکــــرار دارد روی لب اوقاتِ من
مردی از آینده در دیروزِ حالا مانده است

شعر از: عباس کریمی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲
چشم، زیتون سبز در کاسه، سینه‌ها، سیب سرخ در سینی
لب میان سفیدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چینی

سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟ ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگر باشی، ابتدا از کدام می‌چینی؟

با نگاهی، تبسمی، حرفی، دربیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصل شیطان! اخم‌هایت معلم دینی!

هر لبت یک کبوتر سرخ است، روی سیمی سفید، با این وصف:
خنده یعنی صعود بالایی، هم‌زمان با سقوط پایینی

می‌شوی یک پری دریایی، از دل آب اگر که برخیزی
می‌شوی یک صدف پر از گوهر، روی شن‌ها اگر که بنشینی

هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی‌هویتی هستم
مثل ماه‌ی بدون زیبایی، مثل سنگی بدون سنگینی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲
بیا فشرده تر از خوشه های انگورت
بغل بگیر مرا با تمام منظورت!

بغل بگیر چنان که صدای امواجم
رسد به گوش اهالی ساحل دورت

مرا حساب کن از آن هزارها ماهی
که حاضرند بمیرند در دل تورت

تو آن درخت اناری که می مکد هر روز
زساقـه شهد سلیمانی تو را مورت

تو شاهزاده ای از پارس – نامت ایراندخت-
و من نواده ای از تیرگان شاپورت

بگو پیاله بیارد طبق طبق خیام
به پاس خنده ی عطاری نشابورت

برهنه می شوم و رو به قبله ات بی جان
بیاورد اگر عطار سدر و کافورت

تو اسب سرکش عشقی و دوست دارم من
علف شوم به تمنای سبز آخورت!

به قطره ای که مکیده ست از تنت ای گل
عسل شده ست سراپا تمام زنبورت

به یاد خاطره هامان دوباره برپا کن
بساط بوسه و لبخند و مجلس سورت

عنان روسـری ات را به دست باد بده
بپاش روی من از نغمه های پرشورت

میان خلوت آغوش مـن توقف کن
که بوسه ای بنشانم به گیسوی بورت...

که کرده است در این قحطسالی گنجشک
به قتل فاجـعه آمیز بوسه مجبورت

چنان مباش که فردا مورخان جهان
گهی سزار بخوانند و گاه تیمورت

شده ست چنگ من –ای ماه- از قفس سرشار
ببین چه آمده بر این پلنگ مغرورت!

نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲
چند وقت است ، نمی بینمت ، ای ساده ی من
مثنوی نوشٍ غزل ریز ، پری زاده ی من ...

به تو بخشید ، خدا ، این همه زیبایی را
و به تحسین تو ، این طبع خداداده ی من

قطره ای از مِیِ چشمان تو را ، نوشیدم
که بدان مست شد، این ساغر بی باده ی من

به کجا می بری ام؟ ای هدف مبهم و دور
آخرش ، سر به کجا می نهد این جاده ی من؟!

می کِشد، سمت خودش ، جذبه ی چشمان تو، آه
کهربا وار ، از آن فاصله، بُرّاده ی من

کاش می شد ، بوَزی، ای نفَس فروردین
پیش از آنی که ، بیندازدم از پا، دی من

باز هم ، می رسی و پیش خودت ، می گوئی:
چه پریشان شده ، این عاشق دلداده ی من...

نگارنده : حمید
شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
هرچه آدم می‌گذارم در کفه‌ی
دیگر باز تو
سنگین‌تری ...



نگارنده : حمید
شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

نگارنده : حمید
شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست
با توام-عشق! گلابانه حیاتی بفرست

هر چه از خاک سرودم-به سماعم نکشاند
هم از افلاک برایم کلماتی بفرست

هم-اگر شاخه نباتانه غزل هایم نیست
دلخوشی های مرا حب نباتی بفرست

هم برای من ِ خود رفته به غرقابه و-هم
خیل در چاه ِ من افتاده ،نجاتی بفرست

ذات و ذرات من ای دشت! عطش زاده توست
نیل اگر هم عطشم نیست فراتی بفرست

شوقم از مصلحتت، موهبتی خواستن است
لایق نور نبودم، ظلماتی بفرست

در غزل قافیه تا هست، تمنا باقی ست
تا از این بیش نخواهم، صلواتی بفرست

نگارنده : حمید
شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن  !
اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!

یک سوال ساده پرسیدم ، جوابش ساده است
یا بگو "نه" یا که " آری" ، قصه پردازی نکن

تا برای دلبری شیرین زبانی کافی است
وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود
مثل سیل سرکشی خانه براندازی نکن

راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است
در چنین وضعی تو دیگر سنگ اندازی نکن

" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست
بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن

کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!
این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن

نگارنده : حمید
جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲
موهایی که حامل شالت شده اند
شامل حالم نمی شوند
چرا ؟


شعر از: آرش ناجی
نگارنده : حمید
جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲
دردِ عشقی کشیده ام که فقط هر که باشد دچار می فهمد
مرد، معنای غصّه را وقتی باخت پای قمار می فهمد!

بودی وُ رفتی وُ دلیلش را از سکوتت نشد که کشف کنم
شرحِ تنهاییِ مرا امروز مادری داغدار می فهمد!

دودمانم به باد رفت امّا هیچ کس جز خودم مقصّر نیست
مثلِ یک ایستگاهِ متروکم، حسرتم را قطار می فهمد!

خواستی با تمامِ بدبختی، روی دست زمانه باد کُنم!
دردِ آوارگیّ هر شب را مُرده ی بی مزار می فهمد

هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دووووور تر شدم از او
علّتِ شکِّ سجده هایم را «مُهرِ رکعت شمار» می فهمد!

قبلِ رفتن نخواستی حتّی یک دقیقه رفیقِ من باشی
ارزش یک دقیقه را تنها مُجرمِ پای دار می فهمد...

شهر، بعد از تو در نگاهِ من با جهنّم برابری می کرد
غربتِ آخرین قرارم را آدمِ بی قرار می فهمد

انتظارِ من از توانِ تو بیشتر بود، چون که قلبم گفت:
بس کن آخر!
مگر کسی که نیست چیزی از انتظار می فهمد؟!

شعر از: امیدصباغ نو
نگارنده : حمید
جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲
گنجشک ها
 از جیک جیک خسته نمی شوند
 من ،
 از دوست داشتن تو ...

نگارنده : حمید
جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲
در گلوی من ابر کوچکی ست
می شود مرا بغل کنی؟
قول می دهم
گریه...
کم کند


نگارنده : حمید
جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفته‌ی من انداختی
بعد
پرسیدی:
"مزاحمتان که نشدم؟"
خندیدم،
"نه! اصلا"

نگارنده : حمید
جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲
دست هايت دو جوجه گنجشک اند ، بازوانت دو شاخه ی بی جان !
ساق تــــو ساقـــه ی سفيـدی کــــه  سر زده از سياهــــی گلدان

ميوه های  رسيده ای  داری  ،  پشت  پيراهن  پر  از  رنگت
مثل ليموی تازه ی « شيراز» روی يک تخته قالی « کرمان» !

فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می انديشم
ای  نگـــاه  هميشه  شکاکت  ،  ائتلاف  فرشتـــه  با شيــــطان !

فال می گيرم و نمی گيرم ، پاسخـــی در خور سوال اما
چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست يک فنجان

با همين دستهای يخ بسته ، می کشم ابروی کمانت را
تا بسوی دلـــم بيندازی  ، تيــــری از تيــرهای تابستان !

در  تمام  خطوط  روی  تو  ،  چشم  را  می دوانم هر بار
خال تو خط سير چشمم را می رساند به نقطه ی پايان !

نگارنده : حمید
پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲
بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.
حسودی‌ام می‌شود
به خیابان‌ها و درخت‌هایی،
که هر صبح
بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست می‌کنند!
دلم می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
با کودک مهربان دست‌هایت
از اول،
قدم بزنم...

شعر از: مریم ملک دار
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲
سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیست
چشم من خیره به آن منظره باشد کافیست

تو به من خیره شوی، من به تبسم هایت

خنده بر روی لبت یکسره باشد کافیست

فاصله دفتر تقدیر مرا پُر کردست
سهم من چند ورق خاطره باشد کافیست

گریه خوبست ولی فکر غرورم هستی؟
بغض دل پشت همین حنجره باشد کافیست

گفتی از فاصله ها خسته شدی درد بس است
خواستی بسته شود پنجره؟باشد....کافیست

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲

زیبای من! آیینه ی تنها شدنم باش
انگیزه ی وابسته به دنیا شدنم باش

بامن نه به اندازه ی یک لحظه صمیمی
اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش

لبخندبزن اخم مرا باز کن آنگاه
سرگرم تماشای شکوفا شدنم باش

چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار
ره توشه ی از دره به دریا شدنم باش

حالا که قرار است به گرداب بیفتم
دریای من! آغوش پذیرا شدنم باش

یک لحظه به شولای مسلمانیم آویز
یک عمر ولی شاهد ترسا شدنم باش

مگذار که چون پنجره ای بسته بمانم
ای عشق!بیا معجزه ی وا شدنم باش

شعر از: محمد سلمانی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲
شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است
برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم
در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید
دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است

در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند
حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است

شعر از: کاظم بهمنی