پشتیبانی

کافه شعر ترنج | خرداد ۱۳۹۵
   
 
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
قرار بود
مرگ ما را از هم بگیرد
و مرگ حتما مردی ست چهارشانه
با وضع مالی،
کمی بهتر از من

که تو دوستش داری
 دستت را گرفته است
و با تو قدم می زند...

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
آشیانه ی پرندگان مرده ام
حال من
حال مسجدی
که تمام شب
بی نماز مانده است وُ آفتاب سر زده است
حال مسجدی قدیمی و بزرگ که
از #اذان صبح
تا صلات #ظهر
هر چه فکر کرده جز توریست ها
هیچکس به خاطرش نیامده است.

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی!
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

مهری بزن از بوسه به پیشانی سردم
بد نام که هستیم به اندازه ی کافی!

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی!

با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی..

چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت..
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...


شعر از: علیرضا بدیع
نگارنده : حمید
یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۵
ماجرا خیلی ساده بود
من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
ce parfum est costume pour vous
یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.
به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن
من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم
اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد از  این حرف ها بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
گاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر

از خودزنی هم خود زنی تر است... .
تو چرا نمیروی از من؟! .

شعر از: علی سلطانی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۵
آسمانها گله دارند؛ زما سیر شدید
بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید ز گهواره تان
وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن ” بار امانت ” چه بلا آوردید
که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید

هر چه دفتر، ورقی بود به توصیف شما
یادتان رفته که با دست که تحریر شدید

همه جان و همه احساس رهاتان کردیم
چه گذشته است؟ به بی روحی تصویر شدید

صورتی مانده از آن سیرت و آن هم بی اصل
بس که هر آینه در آینه تکثیر شدید

دیو می رفت در این چشمه به تطهیر رسد
بر شمایان چه گذشته است که تبخیر شدید

باز هم موعظه تان راه به تاثیر نبرد
آسمانها! که به یک شعبده تسخیر شدید

ما که تبخیر شماییم، شمایان آیا
روی این خاک چه دیدید که تقطیر شدید

نگارنده : حمید
سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵
پیغمبرم که چوبش ابزار ناتوانی است
شیخم که کار خوبش می خوردن نهانی است

از هر دری بگویم می ریزد آبرویم
بگذار تا نگویم در من چه داستانی است

غم های ممتدی بود...دل،ساقی بدی بود
جامم لبالب اما چشمم ته استکانی است

هرکس هرآنچه می خواست برآن فزود از آن کاست
دل نیست این که دارم دیوارمهربانی است

آن شاعرم که بعد از ده سال شعر گفتن
یک دید دارم آن هم نامش ندیده بانی است

شعر از: یاسر قنبرلو