بو بو و برگ برگ فراون ترم کني
سوسو زدي و من به هواي تو آمدم
پس حقّم اين نبود که خاکسترم کني
خوش مي گذشت شاخه؛ رسيدم، که رد شدي
تا يک دهن بچيني ام و نوبرم کني
از اوج سبزهاي بلند آمدم که تو
با زرد هاي ريخته هم بسترم کني
تن داده ام که رقص سر انگشت هاي تو
بندم کند، عروسک بازيگرم کني
تکرار کردم آنچه تو مي خواستي و ... آه
غافل شدم از اين که کس ديگرم کني
من يک حقيقتم اگر از من گذر کني
من يک دروغ محضم اگر باورم کني
چيزي نمانده از منِ آن روزهاي من
گل داده ام که باد شوي، پرپرم کني









