پشتیبانی

کافه شعر ترنج | خرداد ۱۳۹۲
   
 
نگارنده : حمید
جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲
قد مي کشم که باد شوي، پرپرم کني
بو بو و برگ برگ فراون ترم کني

سوسو زدي و من به هواي تو آمدم
پس حقّم اين نبود که خاکسترم کني

خوش مي گذشت شاخه؛ رسيدم، که رد شدي
تا يک دهن بچيني ام و نوبرم کني

از اوج سبزهاي بلند آمدم که تو
با زرد هاي ريخته هم بسترم کني

تن داده ام که رقص سر انگشت هاي تو
بندم کند، عروسک بازيگرم کني

تکرار کردم آنچه تو مي خواستي و ... آه
غافل شدم از اين که کس ديگرم کني

من يک حقيقتم اگر از من گذر کني
من يک دروغ محضم اگر باورم کني

چيزي نمانده از منِ آن روزهاي من
گل داده ام که باد شوي، پرپرم کني

شعر از: مهدی فرجی
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲
دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگــــر ، دیوانه جان

در اولین دیدار ھــــم بوی جنون آمد ز تــــو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنــــا در چشـــــم من با یک نظر دیوانــــــــه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را بــــــا یک سفر
عشقی که ھم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
 قید سفــر دیوانــــــه جــان ! قید حضــر دیوانـــــه جان!

ما وصل را با واژه ھایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر بـــا یکدگر دیوانـــــه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونــه شـو
دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیـوانـه  در دیوانگی دیوانـه  در دیوانــه جان

ھم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل ھم شدی زین رھگذر دیوانــه جان

یا عقل را نابـــود کن یا بـا جنون خـــود بمیــر
در عشق ھم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲
همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
می‌کشد گمشدگان را به زیارتگاهش

نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش

به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره جانکاهش

از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟

کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟
خسته‌ام مثل درختی که از آذر ماهش

باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره توبه رسیده است به بسم الله اش
شعر از: فاضل نظری
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲

تمام شعرهای جهان یک طرف
این که گیره موی تو
جا مانده روی تخت من هم یک طرف


نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲
.آه! این آیینه را سنگ صبوری می کشد
عاشق بی تاب را هر لحظه دوری می کشد

پشت هم هی آب تنگش را عوض کردند..مرد!
ماهی دلتنگ را تنگ بلوری می کشد

مرگ در شکل عروسی! دل به دریاها زده
هرچه داماد است را با بوسه جوری می کشد...

از همان دستی که داده پس بگیرد، صبر کن!
صخره را یک روز موج پرغروری می کشد

دور شد تا عاشقش!... حالا زمین را حسرتِ
یکصد و پنجاه میلیون سال نوری می کشد

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲
چای مینوشم بدون تو...
سهراب میگفت:
«زندگی جیره مختصریست، مثل یک فنجان چای
...وکنارش عشق است مثل یک حبه قند!»
تو که نیستی چای را تلخ مینوشم...
بدون قند...
بدون عشق...
بدون تو...

شعر از: دلنوشته
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲

به افتادن من در خیابان خندیدی
و من همه ی حواسم به مردم شهر بود
که عاشق خنده ات نشوند



شعر از: سپیده کرمی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲

تو رفته ای
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه
مهمترین بحران خاورمیانه است
و این احمقها هنوز سر نفت می جنگند!



شعر از: پوریا عالمی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

قصه ی فرهاد ، دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

باشد ای عقل معاش اندیش ، با معنای عشق
آشنایم کن ، ولی نا آشنایی بهتر است

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است ، اما دلربایی بهتر است

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من
« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

شعر از: فاضل نظری
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲

ملیله‌دوز لباسی بنفش بر تن داشت
به جای چشم، دو فانوس سبز روشن داشت

شنل به دوش، به میدان شهر آمده بود
به چشم، جاذبه‌ای مست و مردافکن داشت

کشانده بود به دنبال خویش مردم را
هزار عاشق حیران بدتر از من داشت

چنان پریچه‌ی پاکی ندیده بودم هیچ
کدام کوچه‌ی گمنام شهر، مسکن داشت؟

تنش به مخمل ناز حریری می‌مانست
میان سینه اگر چه دلی از آهن داشت

به دور گردن مرمر به جای گردن بند
قسم به عشق که خون مرا به گردن داشت

میان همهمه‌ی عابران گمش کردم
ندیده بودمش ای کاش! گر چه دیدن داشت

نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲
در این محاکمه تفهیم اتهامم کن
سپس به بوسۀ کارآمدی تمامم کن

مرا که تیغ زمانه نکرد آرامم
تو با سیاست ابروی خویش رامم کن

به اشتیاق تو، جمعیتی است در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن

شهید نیستم اما، تو کوچۀ خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن

شراب کهنه چرا، خون تازه آوردم
اگر که باب دلت نیستم حرامم کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمامم کن

شعر از: علیرضا بدیع
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲
باران ببـــار ،اما بدان اينجا صفـــــــا را می کشند
مجنون به صحرا می برند، حلاج ها را می کشند

اينجا تمــــــــام مردمان احساس غربت می کنند
باران غريبی کن فقط،چون آشنـــــا را می کشند

در انتظـــــــــار جامه ای با عطر و بوی يوسف اند
امـــا ببـــار و خود ببين باد صبــــــــا را می کشند

گل با تو می خندد ولی زنبـــــــور او را می مکد
باران نمی دانـی چطور اينجـــا وفا را می کشند

امروز زخـــم خاک را چون مرهمی می بــــاری و
فردا تو را پس می زند! اینجـــــا دوا را می کشند

می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جـای تو
این مردمان ناسپاس حتی خـــدا را می کشند...
شعر از: پروین حیدری
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
از آن موهای وحشی خواستم دیوانه بازی را
از آن  لبهای  سرخت   جرأت  پیمانه بازی را

شبیه موی تــو بر شــانه میریزم و میدانم
که باز آغاز خواهم کرد فردا شانه بازی را

به زیر روسری خوابانده ای صد فتنه ی زیبا
به همراه هزاران عـــاشق پروانـــه بازی را

کنار حوض خانه ، کودکانه تجـــربه کردیم
من و تو با مکعبهای کوچک خانه بازی را

و حالا بـی تو آواره ترین دیوانه ی شهرم
در این زنجیر باید سر کنم دیوانه بازی را

نگارنده : حمید
پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲

به قابش می کشم از قاب هایم می زند بیرون
گوزنـی نیمه شب از خواب هایم می زند بیرون

تمــــام فرش های خانه مرداب است اما او
سریع و چابک از مرداب هایم می زند بیرون

به خود می پیچم و حس می کنم آغاز زنجیر است
جنــون در حین پیــــچ و تاب هایم می زند بیـــــرون

جنون از فرق سر می آید و در سینه می ماند
و شب آهسته از جــوراب هایم می زند بیرون

من آن دریای مواجم که توی پارچ زندانی است
همین کـه بشکنم سیلاب هایم می زند بیرون

سرم داغ است و دستانم پریده رنگ . . . می دانم
گوزنـــی نیمه شب  از خواب هایم می زند بیــرون

نگارنده : حمید
دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۲
انحنــــای مــــوج موهــــای تو نستعلیقی است
پیــــچ و تــاب و حالت ترکیب آن تعلیقــی است

در میــــــان طــــرح هـــای خـــوب دیــــداری تو
فرم چشمان تو طرحی ویژه و تشــویقی است

صفحه های بی شمــــار از خوبیت باید نوشت
در نگـــــاه تــــو هزاران مــورد تحقیـــقی است

در مقــــــالات مــــن از موضـــــــوع زیبـــایی تو
روی زیبای تو با گــل حالتی تطبـــــیقی است

بی وجــود مستـــــــــمر تو غنــــی سازی عمر
یک روند کنــــــــد بی آینــــده ی تعلیقی است

شعر از: جواد مزنگی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین مــا این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کـــــردم از نگاه تـــو نمی دانـم
اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

برای من نگاه تــــــو فقـط مانند آن لحظه است
همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه

...و شاید من سر از کـاخ عزیزی در می آوردم
اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه
 ******
مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود
چنان تحریــــــم تنبـــــاکو برای ناصرالدین شاه

نگارنده : حمید
یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲
دلم تنگ است و شعر دیگری بر دفترم جاری
شده با بیتهایــــی مملو از یک درد تکــــراری

غروب سرد اسفند است و دارد برف می بارد
و تو چشـــــم انتظار لــــحظه زیبـــای دیداری

تک و تنهایی و سخت است باور کردنش ، اما
نمی آید به دیدارت کسی کـه دوستش داری

عجب شانسی ! موبایل مشترک خاموش ... می خندی
اگــــر چــــــه  در دلت چــــون ابرهــــــای تیره  می باری

غزل پشت غزل ، با چشم گریان عشق می ورزی
نمی آید به غیر از شاعــــــری از دست تـــو کـاری

خودت هم با خودت درگیری و تاریخ میلادت
تقلا مــــی کند  تا از قـــرارت دست برداری

پریشان می شوی از باور حسی که می دانی
تداخل مـی کند خواهی نخواهی با خود آزاری

تجسم کن ! در این دنیـــای لبریز از دو رنگـــی ها
چگونه می شود خود را به دست عشق نسپاری

نگو از تو گذشته عاشقــــی ، هر چند مــــی دانـــم
به من حق می دهی روزی که حس کردی گرفتاری

شعر از: رضا کیانی
نگارنده : حمید
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲
تقديم به مادران شهداي اين سرزمين...

تمام دلخوشی او ، سه دسته ریحان بود
زنـــی کــه دارو ندارش ، لب خیــابان بود

گرفت روی دو دستش ، دو دسته سبزی را
کـــه کل قیمت آن نیـــز، چند تومــــــان بود،

و توی دیس ترازو، سه دسته ریحان ریخت
و دستــه هـــای کشیده،درست میزان بود

دلش گرفت از این دسته هـــای تکراری
که عشوه های کشیده، چقدر ارزان بود

نگاه زن کـــه به شلیک ابرها افتاد
صدای رعد، صدای گلوله باران بود

به یاد ساعت دلگیر دسته های جنگ
مرور خاطره، راسِ غـــروب آبــــان بود

میان آن همه اندیشه های خط تو خط
بـــــه فکر صحنه ی درگیری مریوان بود

درست مثل کسی که عذاب وجدان داشت
همیشه در کلماتش به فکر جبران بود

اگرچـــه گرمی بازار از اسم ریحان بود
مهم برای زن اندازه های ایمان بود

غزل قصیده شد و قصه ای دراز اما
تمام حرف غزل ، توی بیت پایان بود

از عمق ساکت این زن کسی نفهمیده است
کـــه توی قصــــه ی من ، مادر شهیدان بود...

نگارنده : حمید
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲
در آسمان اگرچه که سو سو نمی زند
چشمت ستاره است ، ببین ، مو نمی زند

اما ستاره قلب کسی را نبرده است
اما ستاره عطر به گیسو نمی زند

تو یک پری که عصر میان حیاطشان...
نه ، نه پری که دست به جارو نمی زند

حتی پری شبیه تو خوش خنده نیست ، نه
لبخند های ناز تو را او نمی زند

زیبا کسی که شکل تو باشد به موی خود
با قصد غیر قتل که شب بو نمی زند

پس هی نگو که جرات عشق مرا نداشت
آدم به مرده تهمت ترسو نمی زند

آن هم چه مرده ای ، که تنش تکه پاره است
این چشم زخمِ کیست که چاقو نمی زند ؟

با این همه دلم به جز آن روی ماهِ تو
این جا به هیچ روی دگر رو نمی زند

من بندگی عشق تو را می کنم هنوز
شیطان نگاه توست که زانو نمی زند

شعر از: مهدي مرداني
نگارنده : حمید
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲
در استکان من غزلی تازه دم بریز
مشتی زغال بر سر قلیان غم بریز

هی پک بزن به سردی لبهای خسته ام
از آتش دلت ســــــــــــــــر خاکسترم بریز

گیرایی نگاه تـــــــــو در حد الکل است
در پیک چشمهای ترم عشوه کم بریز

وقتی غرور مرد غزل توی دست توست
با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کـــــــــــــــن
هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز

لطفا اگر کلافه شدی از حضــــــــور من
بر استوای شرجی لبهات سم بریز...!

شعر از: امید صباغ نو
نگارنده : حمید
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲
دودلـــم اول خط نام خـــدا بنــویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلــــم امروز دوتـــا بنویســم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است
بخدا خـــود تـــو بگــــو نـــــام کـــــــــــه را بنویسـم

صاحب قبله و قبله دو عزیـزند ولــــــی
خوشتر آنست من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غـــم نامــه بـــه بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصــــــــه درد بــــــه امّیــد دوا بنویســـــم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است
پست باشـــــم کـــــه پَی نان و نـــوا بنویســم

بارها قصـــد خطر کردم و گفتــــی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
کـــه من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را بــــاز همینطور جـدا بنویســـم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
بـاز حتـــــی اگــــر از سوگ و عــــزا بنویســم

با تـــو از حرکت دستــــم برکت مـــــــی بارد
فرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم

از نگاهت، به رویم، پنجره ای را بگشای
تا در آن منظـره ی روح گشــــــا بنویسم

تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلـــــی را کـــه در آن حال و هوا بنویسم

عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هـــر شب غزل چَشم شما بنویسم

 
شعر از: خلیل ذکاوت
نگارنده : حمید
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲
دیگر به هیچ چیز تو مشتاق نیستم
عکس تو هستم و به تو الصاق نیستم

ای زندگی دقیق به چشمم نگاه کن
زاغم ولی شبیه پر زاغ نیستم

بر تیره ام نشسته اگر رد تیره گی
ببرم،سیاه ضربه ی شلاق نیستم

بالا نگه ندار مرا بیش از این که من
دیوارهای سست تو را طاق نیستم

پوسیده ام چنانکه تبر هم مرا گذاشت
حتی به قدر چوب در باغ نیستم

آماده است قهوه ی تلخی که خواستی
ای مرگ دیر کردی اگر داغ نیستم


پ.ن: به چشم های رنگی در اصطلاح چشم زاغ هم می گویند

شعر از: محمد رفیعی
نگارنده : حمید
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲
شلّیک می شوند به سویت فشنگ ها
از لولـــه هــــای سرد و سیاه تفنگ ها

جنگل به جنگل از پی چشمت دویده اند
دنبــــال  ردّ  پــــات  تمـــــام  پلنگ هــــا

از آن شبی که از سر این کوچه رد شدی
افتاده است خــــون بـه دل پاره سنگ ها

محصول با سلیقه ی دست ظریف توست
بـــر صورتت حمــــاسه ی ترکیب رنگ هـا

«ما را دمـــاغ جنگ و سر کارزار»هست
وقتی به کام توست سر انجام جنگ ها*

از خود گذشتن است به پرواز دوستان
تعبـــیر  عاشقـــــانه ی  الّاکلنگ هـــا

معتاد عشق تو منم و شب به شب تو را
تزریـــق می کنم بـــه رگــم با سرنگ ها

------------------------

*ما را دمـــاغ جنگ و سر کارزار نیست
ورنـه دل دو نیم کم از ذوالفـقـار نیسـت( صائب تبریزی)

شعر از: حمید چشم آور
نگارنده : حمید
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲
بيستون هيچ، دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و بايد بشود

زده ام زير غزل؛ حال و هوايم ابريست
هيچ کس مانع اين بغض نبايد بشود

بی گلايل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به اين مرگ که پيشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تــــــــــــــو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تيشه برداشته ام ريشه خود را بزنم
شايد افسانه ی من نيز زبانزد بشود

باز هم تيغ و رگ و... مرگ برم داشته است
خــــــــون من ضامن ديدار تو شايد بشود...

نگارنده : حمید
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲
گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشــمه ی آرامشــم پایین ابروهـــــای توست

خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی
بهترین محصـول هـــا مخصوص کندوهای توست

فتنــــه هــــا افتـــاده بیـن روسری هــای سرت
خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگــی ست
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتــــح خواهــم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد بـــه هـــم مــی ریزد امشب، جمع کن
سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص
زندگی آهنگ زیبـــای النــگوهــــای توست

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه
مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

شعر از: رضا نیکوکار
نگارنده : حمید
یکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۲

برای دوستانی که موسیقی وبلاگ رو دوست دارن.

دانلود آلبوم کامل موسیقی فیلم "یه حبه قند"

شعر از: ترنج
نگارنده : حمید
جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲
مونیخ ، ونیز ، کراچی ، دوشنبه ، دهلیِ نو
غــــــــروب ابری پاریس ، متروی توکیــــــــو

فقط خودش باشد ، اهل هر کجایی شد
چــه فرق دارد برلین ، دمشق یا ورشو ؟

چه فرق می کند اصلا چه رنگ می پوشد
چــــه فرق دارد با ساری است یا کیمـونـو

قدم قدم دنیا را پیاده طـــی کردی
به این امید که یک روز نیم دیگرِ تو

تــو را بیابد و یک پازل دقیق شوید
و آسمان را خورشید پر کند از نو...

قرارتان دور از چشم گزمه های سویل
و پنـــج عصـــــــر سر قتلـــگاهِ فدریکو

قرارتان باشد باز هـــم بِکِت خواندن
و قهوه خوردن در نیم روز کافه گودو

دوباره زمزمـه ی بازگشت آلمودوار
چهارصد ضربه روی سینه¬ی تروفو

قرارتان همـــــه ی عمر سینما رفتن :
بوگارت ، برتون ، ردفورد ، مرلین مونرو

قرارتان همه ی روز سینما ماندن :
ریو براوو ، عصر جدید ، سـرپیـــکو

تمام شب سیگار و کتـــاب ، همراه
صدای ناظری از چشم روشن رادیو

تهوعی ابدی در دل سیمون دوبوار
شکوه لذت در اعتراف های روسو

و حفظ کردن یک شعر ، بعدِ هر بوسه
چــــه فرق دارد اول قصیده یا هایکو ؟

چقدر زندگـی عاشقانه ای دارید !
تمام عمر فقط رقص باشد و پیانو

چه قدر زندگیِ .... بعد می پری از خواب !
تویی و پاکت خالــی و شیشه های ولو ...

تو هیچ وقت به شیرین نمی رسی مجنون !
تو هیچ وقت به لیلـــی نمی رســی رومئو !

برای داشتنش شهر ، شهر جنگیدی
تمــــــام عمرت بیــروت ، بصره و کوزُوو

دلت گرفته ازین قصه های عامه پسند
تمــــام دنیا سگ دانـــــیِ تارانتیـــــــنو

و آخرین سفرت هجو زندگــی باشد :
غروبِ مرده ی پاریس ، آخرین تانگو ...

¨
وجب ، وجب دنیــــــا را پیاده طـــی کردی
قدم ، قدم دنیا را ... بس است مارکوپولو !
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲
شب، مهتاب از لای موهایت پیداست...
صبح آفتاب...
در آسمان سرت پرواز می کند این روزها...
پرنده بی آشیان دلم...
شعر از: دلنوشته
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲
کاش می ماندی که با دنیا همآوردی کنم
گرم باشم.... پیش تر از آن که دمسردی کنم

کاش می ماندی که در جغرافیای چشمهات
با همین پاهای فرسوده جهانگردی کنم

خاطر جمع مرا کردی پریشان! ای دریغ
من نمی دانم چه با این مشکل فردی کنم

اهل نفرین نیستم، اهل خیانت نیستم
در مرامم نیست با نامرد، نامردی کنم

دل دچار آتش و شانه دچار زلزله
کاش می شد با خودم احساس همدردی کنم
شعر از: مجتبی صادقی
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۲
یک شاخه گل سـرخ طواف بدنت کرد
خوشرنگ ترین آینه را دوخت،تنت کرد

می خواست تورا دست غزل ها بسپارد
آن لحظه کــه بوسید تنت را، کفنت کرد

میخواست سفر فرصت تکرار تو باشد
یک جـاده ی از جنس ابد پیرهنت کرد

مادر که سر نذر خودش شمع کم آورد
نامرد دلش سنگ شد و نذر منت کرد

تقصیر خدا نیست زمین کن فیکون است
تقصیـــر خدا نیست زمیـــن را وطنت کرد

انگار خدا عاشق پــر پــر شدنت بود
وقتی وسط این همه نامرد زنت کرد

شعر از: صاحب طاطیان