پشتیبانی

کافه شعر ترنج | مرداد ۱۳۹۲
   
 
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
كمتر سياه بپوش...
تو...
هر رنگي بپوشي
آسمان همان رنگ است...!

شعر از: دلنوشته
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
چه آتشی ؟ که بر آنم بدون بیم گناه
تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله... !

به حق مجسمه ای از قیامت است تنت
بهشـت بهتــر من ای جهنم دلخواه

چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی
کــه شهر پـر شود از بانگ یا رسول الله

اگـر چــه روز, هــمه زاهـدنـد امـا شب
چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه

میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی
هزار دین به فنا داده ای به نیم نگاه

اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند
هنوز برد تو قطعی ست در مقابل ماه

من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد
اگر تو هم ننشانی مرا به روز سیاه

نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات
خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیـات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن ، زیبایی ات
ابــــروانت، فاعلاتـن، فاعلاتـن، فاعـلات

من انــار و حافظ آوردم، تو هــم چایـی بریــز
آی می چسبد شب یلـدا هل و چایـی نبات

جنگل آشوب من، آهـوی کوهستان شـعــر
این گـوزن پیــر را بیـچــاره کرده خنده هــات

می رود، بو می کشد، شلیک، مرغی می پرد
گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پـات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود
می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فـدات

سروها قد مـــی کشنـد از داغــــی خــون گوزن
عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان
شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات

شعر از: حامد عسكری
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
اول روضه می‌رسد از راه
قد بلند است و پرده‌ها کوتاه

آه از آنشب که چشم من افتاد
پشت پرده به تکه ای از ماه

بچه‌ی هیأتم من و حساس
به دو چشم تو و به رنگ سیاه

مویت از زیر روسری پیداست
دخترِه ... ، لا اله الا الله!

به «ولا الضالین» دلم خوش بود
با دو نخ موی تو شدم گمراه

چشمهایم زبان نمی‌فهمند
دین ندارد که مرد خاطرخواه

چای دارم می‌آورم آنور
خواهران عزیز! یا الله!

سینی چای داشت می‌لرزید
می‌رسیدم کنار تو ... ناگاه ـ

پا شدی و نسیم چادر تو
برد با خود دل مرا چون کاه

وای وقتی که شد زلیخایم
با یکی از برادران همراه

یوسفی در خیال خود بودم
ناگهان سرنگون شدم در چاه

«زاغکی قالب پنیری دید»
و چه راحت گرفت از او روباه

می گریزد و می رود آهو
می‌کشم من فقط برایش آه

آی دنیا ! همیشه خرمایت
بر نخیل است و دست ما کوتاه

شعر از: قاسم صرافان
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را
از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را

دخـتر زیـبای جنگل های آرام شمال !
از کـجا آورده دست باد گیسوی تو را ؟

آستینت را که بـالا داده بودی دیـده انـد
خلق ، رد بوسه ی من روی بازوی تو را

چشمهایت را مراقب باش ، می ترسم سگان
عــاقبت در آتـش انــدازنـد آهــوی تو را

کاش جای زندگی کردن در آغوشت ، خدا
قسمتم مـی کرد مردن روی زاــنوی تو را

شعر از: ناصر حامدي
نگارنده : حمید
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

آن‌ روز که‌ می‌بستی‌ بار سفرت‌ را
گفتی‌ به‌ پدر هر که‌ هنر داشته‌ باشد

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد

رفتی‌ و من‌ آن‌ روز نبودم، دل‌ من‌ هم‌
تا با تو سر سیر و سفر داشته‌ باشد

برگرد سفر طول‌ کشید ای‌ نفس‌ سبز
تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
به گیسوان سیاهت کلاف می گویند
به شانه های بلند تو قاف می گویند

نشسته دشنه ی گیسو به زیر روسریت
حجــاب کن بـه حجابت غلاف مــی گویند

قبول کرده ام این را که عاشقت هستم
بـــه گریـــه های بلند اعتراف مـی گویند

تجمعی که اساسا به موت وابسته ست
به سر به زیـــری من اعتکاف می گویند

گذشته از خط قرمز لبت خبر داری؟
بــه رنگ قرمز تند انحراف می گویند

"هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند"
تــو فرق میکنی آخر خلاف میگویند
***
قبیله ام  بـــه  زبـــان  مولف  تاتـــی
همیشه فاصله ها را شکاف می گویند

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود
رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود

راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم
در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود

لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد
چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود

آه  دریاب  مرا  دلبـــر  بارانـــی  من
ای که معماری ابروی تو گیلانی بود

توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم
آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود

همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند
حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
از دست من و قافیه هایم گله مند است
ماهی که دچارش غزلم بند به بند است

مو فندقی چشم سیاهی که لبانش
مرموزترین  عامل بیماری قند است

سیب است که از دامنه ی رود می آید؟
یانه... گل سربسته به موهای کمند است؟

زیبایی مواج پس پلک بنفشش
دلچسب تر از اطلسی و شاهپسند است

خانم به خدا بم، بم سوزان کویری
با دامن گلدار شما عین هلند است

دی ماه رسیده ست و من زخمی و سردم
لبخند بزن  خنده ی تو گرم کننده است

از ما گله کم کن  که بپاشیم غزل را
پیش قدم پاشنه هایی که بلند است

شعر از: حامد عسكري
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲

دلم را به دريا زدم...

براي دوست داشتنت
هواي دلت ابري بود...

غرق شدم...

مُردم...



شعر از: دلنوشته
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی
به این تن، این تن وامانده، زنجیرم نمی کردی

بهشتت را چشیدم، بعد از آن راندی مرا ازخود
اگر بد بودم از اول نمک گیرم نمی کردی

مرا چون آبشاری دیدی از احساس رفتن پر
وگرنه از بهشت خود سرازیرم نمی کردی

خلافت بود حق خائنی چون من؟ خداوندا!؟
از اول کاش اسیر این تعابیرم نمی کردی

شراب تلخ دنیا تشنه تر کرده است جانم را
از این زهر هلاهل کاشکی سیرم نمی کردی

جدایی کار خود را کرده این از چهره ام پیداست
اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی

نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
تا لب سرخ تو دارد تب حوایی را
آدمی نیست که نشناخته رسوایی را

یوسف مصر دلش شور تو را خواهد زد
تو اگر کوک کنی ساز زلیخایی را

باید از هرچه دوات است سیامشق کند
میرعماد آن خط ابروی چلیپایی را

با چه حالی به تماشا بنشینم امشب
این به هم ریخته گیسوی تماشایی را

تو اگر لطف کنی چند غزل بنشینی
مفتخر می کنی امشب من و تنهایی را

شعر از: حسین زحمتکش
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
این روسری آشفته ی یک موی بلند است
آشفتگی موی تـــو دیـــوانه کـــننده سـت

بالقوّه سپید است زن اما زن ایــن شعـــر
موزون و مخیّل شده و قافیه مـند اســـت

در فــوج مــدل هـــای مدرنیتـــه هنـــوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پـــرواز تـــماشـــایی مـــوهای رهـــایـــش
تصـــویرِ رهـــاکــردن یک دسته پرنده ست

دل غرق نگاهی سـت که مابینِ دو پلکش
یک قهوه ای سوخته ی خـیره کننده ست

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطانزاسـت
خندیـدن او عامـــل بیمـــاری قنـــد اســـت

تصویـــر دلـــش بـــا کـــمک چــشمِ مسلّح
انگار که سنگی تهِ شـیئی شکــننده ست

شاید بـه صنـــوبر نرســـد قـــامـــتش امّـــا
نسبـــت بـه میانگین همین دوره بلند است

ماه است و بـــعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چـــند بـه چند است

شعر از: صالح دروند
نگارنده : حمید
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
ازین سوی خراسان بلکه تا آن سوی کنگاور
چه طرفی بسته ام ای دوست از این نام ننگ آور؟

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت
که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟

دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا
زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور

به دست آور دل آن شاه ترسو را به ترفندی
به لبخندی سر این شیخ ترسا را به سنگ آور

به استقبال شعر تازه ام بند قبا بگشا
مرا از این جهان بی سر و سامان به تنگ آور

فراموشی در این شیشه ست، خاموشی در آن شیشه
شرابت هوشیارم می کند قدری شرنگ آور
شعر از: علیرضا بدیع
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲
چشمانت را به من دوختي
و ازعشقت حرف زدي...

بمب باران كردي خرمشهر دل مرا...



شعر از: دلنوشته
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲

لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن
از کنـــایه دست بــردار و فقـــط ایجــــاز کن

دعـوتت را فــاش کـــن پیغمبـــر زیبــــای من
وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن

عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است
شمــع را روشن بکن تکمیــل این اعجــاز کن

کوک کردم ساز را در “دستگاه اصفهان”
لهجـــه ات را وارد روح لطیــف ساز کن

فرصت پروانگی مابین دستان من است
در فضــای تنگ آغـــوشم بیــــا پرواز کن

لامپ را خاموش کن حالا که شب آغاز شد
چشــم هایت را ببند و دکمــه ها را بـاز کن

نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲
تویی که شهره ی شهری به شعر و خوش سخنی
خودت به مدعیانت بگو که مال منی

من از اهالی دریایم اهل آبی عشق
که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی

به بیستون غرورم قسم که می خوردم
از ابتدای تولد به درد کوه کنی

فقط برای تو دریاست موج موج تنم
چه می شود که بیایی شبی به آب تنی

تنت به رقص درآید به وزن این غزلم
به تن تتن تنتن تن تتن تتن تتنی

هزاربار به من قول می دهی نروی
ولی چه سود که هربار عهد می شکنی

تو حبس می شوی آخر شبی در آغوشم
به جرم دزدی قلبم به جرم راهزنی

منم که مرد نبودم ولی تو در عوضش
به راستی که لطیفی به راستی که زني

نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲
تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو!
چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو

تو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم‌های بعد از تو؟

تو را از دست ... ؛ دادم از همین زخم است، می‌بینی؟
دهانش را نمی‌بندند مرهم‌های بعد از تو

«تو را از یاد خواهم برد کم‌کم» بارها گفتم
به خود کی می‌رسم اما به کم‌کم‌های بعد از تو؟

بیا، برگرد، با هم گاه... با هم راه... با هم...، آه!
مرا دور از تو خواهد کشت «با هم»های بعد از تو

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۲
می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر
بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر

وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد
مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر

در مکتب چشمت گرفتم کاردانی را
ابروی تو هر قدر نا پیوسته تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد
موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر

از دور می آیی و شعرم بند می آید
موی تو وا باشد، دهانم بسته تر... بهتر

شعر از: حسین زحمتکش
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲
سکوتت را بیشتر دوست دارم...
وقتی تمام حرف هایی که به من میزنی...
به همه میزنی...


شعر از: دلنوشته
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲
شاید تقدیر روی پیشانیم
نوشته باشد :
"همیشه فاصله ای هست"

ولی تو فقط گاهی برایم بخند
...
آنوقت تقدیرم را میبوسم
و كنار میگذارم ...
تو كه میخندی ، خدا تازه میفهمد ؛
اگر تنها عشق
اعجاز رسولانش بود
دنیای جهنمی ، بهشت موعود میشد ...
عشق همیشه
معجزه ای تازه دارد ...
تو فقط گاهی برایم بخند

شعر از: گیلدا ایازی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲
به من چه مربوط كه
آدم زندگی هیچ كس نیستی

من فقط عاشقی بلدم
چیزی هم در بساط نداشته باشم
قلبم پر است

عاشقی تقصیر من نیست
تقدیر است كه قرعه به نام تو افتاده

حالا میخواهی آدم این عاشقی باش
میخواهی نباش

من كه گفتم فقط عاشقی بلدم
اما پا به پایم خواستی بیایی
زودتر بجنب
این قلب كه بایستد
عشق تو
معجزه نخواهد كرد

شعر از: گیلدا ایازی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲
شبی از سمت چشمانم گذر کن راه دوری نیست
که مدت هاست از این کوچه ی خلوت عبوری نیست

همیشه در دلم چیزی شبیه شوق یک جاده ست
و غیر از یاد لبخند تو بر ذهنم خطوری نیست

قنوت شعرهایم با تو لبریز اجابت هاست
اگر نه بر گل سجاده ام عطر حضوری نیست

بزن آتش بر این پروانه تا روشن شود چشمش
سراپا شوق پرواز است و در این خانه نوری نیست

نمی دانم که دردم چیست اما خوب می دانم
که بین صخره های قلب تو سنگ صبوری نیست

بیا این دار را از شانه های خسته ام بردار
اگر در پاکی این عشق جان سوزم قصوری نیست

مسیر خلوت من حول و حوش چشم های توست
کمی پایین تر از میدان دیدت ، راه دوری نیست

شعر از: اصغر معاذی
نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲
کنار چای تلخم شعر با تنبور می چسبد
هوا سرد است و یک سیگار هم بد جور می چسبد

پلنگت خیره می گردد به سمتت ماه من هرشب
تماشایت از این منظر چقدر از دور می چسبد

گل پیراهنت زنبور ها را عاشقت کرده است
و بی خود نیست بر لبهای تو زنبور می چسبد

نه چشمم شور بازار و نه دل شوری دگر دارد
بگو آخر به من هم وصلۀ ناجور می چسبد؟

دو چشمان تو چنگیز و دل من نیز نیشابور
نگو یک حملۀ دیگر به نیشابور می چسبد

بریز از سم خود ای مار در این خوشۀ انگور
تعارف کن مرا، امشب فقط انگور می چسبد

نگارنده : حمید
یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲
وقتی دیدمت
هم من اشک ریختم
هم آسمان
من از شوق برای با تو بودن...
آسمان از غم برای رفتن خورشیدش...


پ.ن: داره بارون میاد...

شعر از: دلنوشته
نگارنده : حمید
شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲
بگیر فطره‌ام، امّا مَخور برادر جان،
که من در این رمضان،
قُـــوتِ غالبــم،
غم بود...!
نگارنده : حمید
شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲
با هر بهانه در غزل هایم تو را تکرار خواهم کرد
با زنگ نام ات این سکوت آباد را آزار خواهم کرد

نام تو را تا بام دیوار بلند شهر خواهم بُرد
ز آنجا تو را بر خواب این خوش باوران آوار خواهم کرد

هر بار عزمی داشتم چیزی مرا از کار وا می داشت
اما قَسم بر نام تو آن کار را این بار خواهم کرد

دیگر نیارم طاقت دلتنگیِ دور از تو بودن را
آری ... همین فردا همین فردا تو را دیدار خواهم کرد

هرجا که باشی ، در محاق ابرها و دره ها حتا
تا دیدن ات هر راه ناهموار را ، هموار خواهم کرد

یک بار دیگر در تو ، ای آیینه ی باور نما ، خود را
می یابم و این خویشِ در تسلیم را ، انکار خواهم کرد

نگارنده : حمید
شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲
چه می شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم
که محض لحظه ای لبخند ، در دست تو بگذارم

جوانی ام ، غرورم ، آبرویم ، آرزوهایم...
تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم

اگر از من بپرسی ، عشق "راز مطلق" است، اما
تماماً عشق تو پیداست در اجزای رفتارم !

یقین ای دورِ سوسو زن ! تو هم دیری نمی پایی
چنان که من سراغ از آسمان تار خود دارم

فقط در لحظه هایم باش ، بی دیدار ، بی منّت
نه اینکه آدمم ؟ قدری هوا را هم سزاوارم !

بگو با که ، کجا ، سر می گذاری تا بدانم که
کجا ، تنها ، سری بر زانوان خویش بگذارم

شعر از: علی حیات بخش
نگارنده : حمید
شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲
دوستت ندارم يك
دوستت ندارم دو
دوستت ندارم سه
دوستت ندارم...
در من
كودكي مغرور
در محاصره ي نيمكتهاي خالي نشسته
و جريمه هاي دلش را مي نويسد
شرحه شرحه

شعر از: جواد گنجعلي
نگارنده : حمید
جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲
دوستت دارم
و اين
تنها كاريست كه آموخته ام ،
کاري که دوست و دشمن
به آن حسادت مي كنند.

شعر از: نزار قباني