پشتیبانی

کافه شعر ترنج | تیر ۱۳۹۴
   
 
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
منم آن سنگ ته ِرود که تیپا خورده
پشت پا از همه ی مردم دنیا خورده

منگ و دیوانه تصور نکنی در ذهنت
چهره ای را که پس از دیدن ِتو جا خورده
 
موج موهات شده تاب و تب گندم زار
به یقین آب حیات از لب دریا خورده
 
زندگی ساعت درجازده ی امروز است
زندگی سیلی سرخی است که فردا خورده
 
مژده ی فصل بهار است گل چارقدت
اینطرف طالع من بر دل سرما خورده

آفتاب لب بامم من و تو انگاری !
گره روسریت بر شب یلدا خورده
.
طشت رسوایی من از لبه ی بام افتاد
چه کسی آمده در خواب لبت را خورده!؟

 
نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴

خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت 
از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت 

از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي 
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت

از اينکه با تمام پس انداز عمر خود 
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت 

کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست 
دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت 

دنبال کودکي که در آن سوي برف بود 
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت 

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت 

شاعر کنار جو گذر عمر ديد و من 
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت

نگارنده : حمید
دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟
تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهـل  آه  و  نالـه  کردن نیستم جان من است
اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم  هر روز نمی بینی مگر؟
آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم
قید دینم بود  لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین  مردم  مثل  من  پیدا  نخواهد  شد  نگرد
"یک"  ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها  گفتم  دل  دیوانه  گرد  عشق  نه!
نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

 
شعر از: حسین زحمتکش
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود
این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

ماه شب چهاردهی که تصاحبت
چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود

خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید
خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی
من : کشوری که با همه در حال جنگ بود

با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود
از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود

پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...

 
شعر از: رضا نیکوکار
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
رادیو گفت: عاشقت شده اند حاکمان تمام کشورها
نامه ها کرده اند ردّ و بدل سُفَرا در میان رهبرها

دیپلماسی دچار عشق شده، کاری از عقل بر نمی آید
پشتِ میزِ مذاکرات، همه دست بردند سمت خنجرها

ارتش شرق و غرب صف بستند تا تو را مالِ خاکِ خود بکنند
شهرها، جبهه های جنگ شده؛ خانه ها، خاکریز سنگرها

عکس تو روی تانک ها نصب است، نام تو روی چترهای نجات
یک صدا از تو شعر می خوانند پیشمرگانِ در نفربرها

خط جت ها در آسمان از تو، خط آتش به روی خاک از تو
دل به دریا زدند در پی تو، بی خیال همه، شناورها

همه سربازها شهید شدند قبل آن که تو را بغل بکنند
توی این امتحان قبول شدند با دلِ زخمِ خود، تکاورها

رادیو گفت و گفت و هیچ نگفت، قبلِ هر کَس، تو عشقِ من بودی
که چگونه جدا شدیم از هم، ما به تقصیرِ نابرادرها

مرزِ ما یک حیات کوچک بود، پایتختِ وطن، تنِ گرمَت
ارتشِ سرزمین، تنِ من بود بی خبر از هجومِ بربرها

نیمه شب کوچه را قُرُق کردند، ماه من را از آسمان بردند
«ترس» مجبور کرد برخیزند از سر بامِ ما، کبوترها

صبح –صبحی که ماه را بردند- خبر رفتنت به کوچه رسید
خیره خیره نگاه می کردند توی چشمانِ هم صنوبرها

یاس آلود و سرد و سردرگُم، کوچه تعبیر عاشقیّت بود
بعد تو، بوف کور می خواندند پهلوان پنبه ها، قلندرها...

***
رادیو گفت: صلح نزدیک است، تو خودت نامه ای فرستادی
توی نامه به من قسم خوردی، جای تو نیست دیگر این وَرها

نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت
تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد
عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز
فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد
تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-
خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود
آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که
"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"

نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
بي تو حال روح بيتابم فقط تغيير كرد!
علت تحليل اعصابم فقط تغيير كرد!
 
من اثاث خانه را يك يك عوض كردم، ولي –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغيير كرد!
 
بين عشق آسماني و زميني فرق نيست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغيير كرد!

از «ده شب» رفت تا نزديكهاي «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغيير كرد!

«عاشق بيچاره»، «مجنون رواني»، «دوره گرد»
بين مردم اسم و القابم فقط تغيير كرد!
 
شورشي كردم عليه وضع موجودم؛ ولي –
من رعيت ماندم اربابم فقط تغيير كرد!
 
نگارنده : حمید
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
شراب سینه ی تنگ غروب یعنی تو 
و هر چه هست در این چارچوب یعنی تو 

بهانه داده به دستم دوگونه ی سیبت !
دعای حاجت اغفر ذنوب یعنی تو 

برقص تا که برقصد به عشق تو امواج
نشاط مردم اهل جنوب یعنی تو 

قسم به صبح و به مشق قلم که خواهد گفت 
به نام عشق که هر چیز خوب یعنی تو 

دمیده از نفست یا محول الاحوال 
یقین شده است بهار قلوب یعنی تو ,

زبان قاصر هر سنگ و چوب یعنی من 
دلیل بودن یک حس خوب یعنی تو

نگارنده : حمید
پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴
سنگ نگین اگر بتراشم برای تو
باید كه از جگر بتراشم برای تو

طوف سرت به شیوه ی حجاج جایز است
پس واجب است سر بتراشم برای تو

اكنون كه در ملائكه كس فُطرُست نشد
من حاضرم كه پر بتراشم برای تو

باشد كه من به سوی تو آزاد رو كنم
از چوب سرو در بتراشم برای تو

از اصفهان ضریح برایت بیاورم
یك گنبد از هنر بتراشم برای تو

صد فرش دستباف برایت بگسترم
گل های سرخ و تر بتراشم برای تو

بر مرقد تو لاله ی عباسی آورم
فانوسی از قمر بتراشم برای تو

از والدین، خادم درگه بسازمت
قربانی از پسر بتراشم برای تو

چون محتشم كه شعر برای حسین گفت
من شعر بر حجر بتراشم برای تو

ای كشته ی محبت تو حضرت حسین
پیداست در جلال تو كیفیت حسین

كس ناز چشم هات چو زینب نمی كشد
درد شبانه ات به جز شب نمی كشد

فرصت نشد شرار جگر تا جبین رسد
بیماری سریع تو بر لب نمی كشد

روزی كشید ناز و دگر روز، جانماز
ناز تو را مدینه مرتب نمی كشد

هر چند رنگ خون شده آن كام نازنین
كس چوب دست خویش بر آن لب نمی كشد

زهری كه خورده ای چو به خورشید اثر كند
كارش ز صبح تا به سر شب نمی كشد

برای میلاد حضرت غریب امام حسن مجتبی(ع)

نگارنده : حمید
سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴
دستی بکش به آینه های نداشته
با من کمی بخوان به صدای نداشته

شاید دلیل ماندنم اینجا دلیل نیست
گاهی تو هم بمان به چرای نداشته

مردانِ شهر ِ من همگی سرخ صورت اند
سیلی بزن به فقر و غنای نداشته

حافظ به دستِ کوچکِ تو خو گرفته است
گل، فال، پای خسته و نای نداشته...

باران بزن به شیشه که شاید اثر کند
دستِ تلنگرت به وفای نداشته

تقصیر این همه رنج و ظلم و درد چیست
تقصیر از تو بود و هوای نداشته

عهدی که بسته بود زمین با درخت سیب
آدم شکست وقتِ غذای نداشته

شعری که کودکان تو تکرار میکنند
آواز حسرت است و دعای نداشته

شاید نباید از قلمم رنگ میگرفت
تصویر ِ دردِ دغدغه های نداشته

من با تو قهر میکنم ای آخرین امید
نفرین به آسمان و خدای نداشته

 
شعر از: مرتضی حیدری
نگارنده : حمید
دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴
فکر می کردم در آغوشش بگیرم بهتر است
بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است

گرم آغوشش شدم ،دست و دلش لرزید و گفت:
شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است

از قفس، هرکس رهایت می کند، عاشقتر است
این که من با آن که آزادم، اسیرم، بهتر است

عشق من ! این روزهــا آزادگان زندانی اند
زندگی، بی عشق، زندان است، گیرم بهتر است!

عشق من! ای کاش بودی، عشق من ای کاش بود
زندگی،این طور اگر باشد،بمیـرم بهتر است...

 
نگارنده : حمید
دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴
ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جست‌وجو نکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

در قلب من، سراغ غم خویش را مگیر
خاگستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین، در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه لب‌های سرخ دوست
راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو برو مکن

 
شعر از: فاضل نظری
نگارنده : حمید
دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴
باران
با بوی خاک
جنگل
با صدای چلچله ها
و دریا
با دهان ماهی ها
تنها تو هستی
که با چشمانت حرف می زنی


 
نگارنده : حمید
جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
سلااااااااام به همه ترنجی های مهربون

خدارو شکر بلاگفا انگار درست شد... دلتنگ بودیم برای شما و شعرها. امیدوارم که دیگه اتفاق اینچنین نیفته تا دور نشیم ازتون. مرسی که بودید و هستید و خواهید بود. انرژی بفرستید تا شعر بخونیم با هم...

پ ن: ممنون از مدیران خوب و مسئول بلاگفا که شدیداً پی گیر رفع مشکل سایت بودن. دمتون گرم

پ ن: البته هنوز کامل درست نشده :) توی اسفند 1392 هستیم :)

پ ن: خدارو شکر قالب قبلی برگشته - امیدوارم اتفاقی براش نیفته...

 
شعر از: ترنج